تبليغاتX
بیگانگی

بیگانگی

بازگشت

روز 16 فروردین. روزی که به روزی برای تولدی دوباره در نظر گرفته شده. روزی بود که با دوستان سعی کردیم باری دیگر را از دوش برداریم.

مرغ. گوشت. پفک . چیپس.  وسایل ساده ای بودند که شادی ای محض را می خواستند برای ما بیافرینند. اولش فهمیدیم که در وضعیت ما درد می کند بدجور هر چه که می کنیم. پس پیش بسوی " کوینک ". کوههای بی عرضه ای که هیچ اساسی نداشتند. لا اقل به اندازه اشترانکوه هم غیرت کوهانگی ای نداشت. اول بچه ها عاقلتر از ان بودند که لذت ببرند و شاید امده بودند که امده باشند. ولی رقص، این معجون مفرح، زمانی برای گذر باقی نگذاشت. تازه فهمیدم که ما ایرانی ها چقدر عاقلیم یا بقول بعضی ها چقدر استبداد زده ایم که وقتی در جنگلی که هیچ کس نه ما را می بیند یا اصلا حواسش به ما نیست از رقصیدن خود شرمنده ایم. مایی که به حرامی رقص هم اعتماد نداریم! و چه درد می کند بدجور!

من اگر فرصتی بیابم اگر حالش را داشته باشم در هر فرصتی از رقص ، این طلیعه آزادی ، حذر نمی کنم. حتی شده باشد چراغ قرمز خیابان خوردین یا سعادت اباد یا تقاطع همت در جنت اباد یا در چهار راه خیام در قزوین. در اتاق پادشاهی خودم که دیگر هیچ. نمی دانم شاید آن رندان که عمامه به سر دارند راست می گویند. شاید رقص ان قدر گناه الود است که ما را بخاطرش در دیگی پر از سرب مذاب همراه با بخارات اسیدی بچزانند و چه کسی می داند؟ سر ان ندارد که امشب که براید افتابی.

کوینک. کوهساری به بی غیرتی اندام نحیف زنان چونان تله موشی در مقابل کوهستان مقابل که عظیمتر است ایستاده و سر به لاک گرفته است و سعید که منطقی به اندازه بچه های مدارس راهنمایی دارد انرا به هیچ می شمرد وچه اشتباهی می کند سعید همان لحظه که کوهستان را هیچ می داند. به گرایشات جسمانی که می رسیم سعید نفر اول است توده عظلانی اش بیشتر است و قدرتی بیشتر دارد. گرچه خوشحال بودم همیشه که عضلاتم از عقلم کمتر بوده اند ولی گویا باید برای پیشروی در کوه پایی باشد وماهیچه ای.

روز، مسئله تولد یا گشت و گذار نبود مسئله آشنایی با روزی جدید بود. ما مردان روزهای جدید بودیم و البته هستیم. تجربه های جدید. اشنایی های جدید با مسئله های جدید. حتی از نوع رابطه های پنهانی با دخترهای راه گم کرده. از کوه که پایین امدیم برای من رقص و سرور بود گرچه دیگران با شرمی شهرستانی وار از این مسئله دوری می کردند ( همچون گذشته های دور من ) ولی سیم آخر نمایان شد و اتفاق حاصل شد. از سیخ های کباب و مرغ تا صدای غمناک دختری که خود را 30 ساله می داند و شوهری ندارد همه و همه بطالت وهم انگیزی است که حالمان را تازه تر می کرد. شکوفه های گیلاس را دوستانم (نه همه) فراموش کرده بودند. انهمه وقار را ندیده بودند. چه دیده بودند؟! برای من شرم اور است که شکوفه های گیلاس را نبینم و بعوض دسته موی جدا شده و ریخته بر پیشانی دختران باکره را بنگرم . چه عیبی دارد؟

ان کوه با سبزه ها و مردمانی که 13 بدر را دیر اغاز کرده بودند ، شکوفه های گیلاس ، رقص بر روی سکوی دیواری دراز ، معاشقه های تلفنی ، رقص های خیابانی ، بطالتی مدرن بودند که من را مشغول به لذت داشتند.

و چه چیز جز بطالت مهم است؟ دوستی گفت دوران ادمهای قهوه خانه ای که می نشینند و فلسفه می بافند تمام است. من میگویم نه . من به چله این قهوه خانه تازه رسیده ام. گرچه چای نمی خورم ولی وقت حرف دارم. شکوفه گیلاس و معاشقه تلفنی همه بهانه هایی زیبایند که درد را التیام ببخشم چون درد می کند بد جور.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 23:37  توسط مهرداد  | 

ای جان! گرچه رفته ای و دور، ولی می پرستیدمت. باشد راهی کوتاه تا باز بینمت. واین بار گوشاشلاقت را تحمل می کنم. با جان و دل عشوه های احمقانه ات را تاب می اورم. ساده ام. پیچیده ای . مرحمی بودی و نوش دارویی که اصلا نرسیدی. به عشق می خندیدم و گریه ام را دراوردی. باشد که گریان شوی . که از راه بدر ایی . نه! نمی توانم چنین سنگدل شوم. باید رهایت می کردم و کردم. رفتی و رفتم ولی عقبگردهای زندگی ام را چه کنم؟

ای جان! با ارزوهای احمقنه ات برو و خوش باش ! صدای نوستالژیک گذشته برایم به صدای تو آمیخته. صدایی تک نوا که مرا دور می خواند. از خدا می گوید. مردانه بچگی کردم . عشق را بزبان اوردم و  از خودت راندی ام. مرا به زبان چه می بایست می امد؟ تو را خوب شناختم. ساده بودی . یک امروزی. ای جان ! با دردهایم تنهایم و این را خواهانم. تو باش با خودت تنها گرچه نمی خواهی

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 23:36  توسط مهرداد  | 

گاها نوستالژی های غریبی در ذهن آدمی بوجود می اید که قابل فراموشی نیستند. فراموش نمی کنم که پارسال زمستان با دو تن از دوستان تصمیم گرفتیم به دربند برویم. چهار شنبه بود و سرد.اول تصمیم گرفتیم که به کاخ سعد آباد برویم تا بازدید جالبی هم در انجا داشته باشیم. تا از میدان نوبنیاد که بنیادش گرامی باد به میدان تجریش برسیم اتفاقات خیلی جالب نیفتاد ولی چشم پرکن بودند و برای ما کافی. دستشویی اتوکماتیک پولی تا بحال نرفته بودیم که رفتیم و چقدر انگشت به دهان مانده بودیم که این چه چیزی است درست کرده اند! در تهران و این دستشویی های تمیز! اول یکی از دوستان شکایت می کرد که چرا این لوله های ابش کوتاهند بعد که کش امده بودند کیف کرده بود. با سکه 50 تومانی کار میکردند. بچه ها دنبال سکه 50 تومانی می گشتند که یک بار دیگر از لذت این دستشویی ها مستفیذ شوند.از میدان نوبنیاد تا تجریش را هم نمی گویم که چشمانمان متلذذ به انوار الوهیت منور الچهرگان وطن دوخته شده بود که للعجب ! خداوند اگر انها را آفرید خیلی معذرت می خوام خیلی معذرت می خوام ما را ریده .

و چیزی جز این نیست و نبود که سفر ما را جذاب می کرد و می کند. تا تجریش دهانمان تا ریش باز بود و خود میدان هم که تجلی ریش. از میدان تا سر در  موزه هنر های معاصر و سر در کاخ را هم پیاده رفتیم (منظورم اینه که مترو نداشت و گرنه طرفهای مقدسی اردبیلی تاکسی چی کار می کرد ) به یکی از در های جنوبی هم که رسیدیم سربازی جلمومان رو گرفت و گفت باید از اون یکی در برید تو. ما هم که هر سرباز و هر مسئله اینطوری را به مثابه استبداد و زور می دانستیم چشم غره ای رفتیم و مسیرمان را عوض کردیم و پرسان پرسان از همسایه های شاه به کاخ رسیدیم. کاخ نگو بلا بگو. مرتیکه این قاجار ها هم عجب جایی برای استراحت درست کرده بودند. از کل فکر کنم 18 قسمت ما فقط 3 قسمت بزرگش را بازدید و بازرسی کردیم تا خدای ناکرده شاه چیزی اضافه هاپولی نکرده باشد. تا این مزدوران اسلام هم دزدی هایشان به اندازه باشد و مفتخرم بگویم که بازرسی ها با موفقیت انجام شد و معلوممان شد که هر دو گروه به اسم استراتژی هایشان دزد بالفطره بوده اند.

ولی چه حسرتی می خوردند فولاد و مجتبی که خوش به حال شاهان که کاخ هایشان هم این همه زیبا رو را به دور خود می کشاند و چه حسرت پر معنایی! موزه بانها هم حسرت عشق را می کشیدند. معلوم بود. یکی از ان زیبارویان که در کاخ سبز یا اسمی مانند این کار میکرد و مسئول اتاق و میز شام بود نزدیک بود با فولاد از در معاشقه رد بشوند که البته خوشبختانه درش خراب بود. بیرون از انجا من به این فکر می کردم که تاریخ حافظه جمعی ما در این جا جمع و ما گرد جهان می گردیم و همان گاه بود که سبز چشمان روسی و سیه چشمان ترکیه ای هم همراه ما شدند و ما را در عجبی دیگر فرو بردند. برای فولاد همه دختر خارجی ها نماینده سکس کشور مطبوعشان بود و برای مجتبی هم فرقی نمی کرد چون بقولی سکس ، سکس بود . برای من هم که بیشتر در باغ نبودم فرقی نمی کرد چون خر من از کرگی دم نداشت و کاریش هم نمی شد کرد. توانستیم بعد از چشم چرانی کاخ و کاخ بانها از کاخ خارج شویم و به سمت دیار دربند رهسپار شویم. صحبتهای عجیب و غریبی بینمان در گرفت و تا خود میدان دوم دربند که پیاده می رفتیم ادامه داشت بعد که متوجه شدیم دیدیم که چقدر راه امده ایم! در ان بحث کذایی من بیشتر به پوچی روانشناسی و بیشتر نظری تا عملی بودن ان می پرداختم و مجتبی هم که عشق روانشناسی بود دنباله رو عقاید اربابان سایکولوزیست بزرگی مثل فروید و پیاژه بود. البته مجتبی بیشتر سایکوگراف بود و بنظر من بدنبال جغرافی عمومی روانشناسی و علوم مرتبط بود. من هم کم نگذاشتم و هر چه می توانستم به علمی چنین نو ظهور تاختم و یک روانکاو را با درخت چنار مقایسه کردم ،هر دو خونسرد و غیر فعال.

فولاد که بیشتر گوش می کرد و بی تفاوت بود رشته تربت بدنی و مجتبی هم که سایکو گرا بود روانشناسی را ادامه دادند و من هم هنوز مانده ام تثبیتی هر چند اندک در ذهن و اندیشه ام ایجاد کنم.

به دربند رسیدیم. چند دختر و پسر که اکثرا فرانسوی ( من فرانسوی بلد نیستم !) صحبت می کردند و یک دختر للعجب ایرانی در میانشان بود جمع بودند. انها را که رد شدیم و همچنان که راه را بالا می رفتیم فقط 3 دختر طبیعتا دانشجو دیدیم که از جایی نامعلوم پایین می امدند. خندان بودند و به ما هم متلکی پراندند.انقدر بی مزه بودند(گر چه زیبا) که اصلا توجهی به انها نکردم ولی مجتبی و فولاد چیزهای گرانبهایی پراندند.

مسیر بسیار لغزنده و شیبدار بود و مسئله جالب این بود که ما هم کفش ورزشی پوشیده بودیم. و روز بد نبینید تالاپ و تولوپ می افتادیم زمین کجا ؟ وسط بحث اجتماعی سکسی فلسفی. هر وقت یکی جو گیر می شد و طناب بحث می افتاد دستش یکهو  با کله می رفت زمین که نصف یخ نصف سنگ بود. راه رو هم بلد نبودیم سر یکی از این دو راهی ها یک کوهنورد که وسایلای کوهنوردی هم همراهش داشت و از خیلی جلوتر  پشت سر ما می امد افتاد جلو و ما هم پشت سرش به تقلید راه افتادیم. برگشت به من گفت اگه میخواید برید بالای کوه باید از اون یکی راه برید من می رم امامزاده. من هم حسابی خجالت زده شدم. بغیر از ما چهار نفر و صاحب مغازه ها دیگر کسی در کوه نبود. کوهنورد یک پیرمردقوی بنیه با لباسهای مخصوص ، موهای سپید و ریشی بلند به سیاق دراویش و طمانینه ای خاص و صدایی گیرا و تودار بود. در همان صحبت اول من حسابی مشتاق شدم که با او هم صحبت شوم. ولی او داشت به امامزاده می رفت. ما شروع کردیم به همخوانی و رقص و کلیشه بازی و بحث و مباحثه و شستشو با برف و غیره که بعد از مدتی دوباره دیدم که پیرمرد راهش همانی است که ما می رویم دیگر نتوانستم جلو خود را بگیرم رفتم و با سوالاتی مسخره خواستم که با او همراه شویم و البته از این خواسته ما استقبال کرد.

بعضی وقتها لحظه های ناب برای انسان بندرت پیش می ایند. گاه پیش می ایند و خبر دار نمی شویم و گاه تماما در لحظه ناب زندگی می کنیم.  همراه شدن با ان پیرمرد همانا و درک لحظاتی حقیقی همانا. پیرمرد قسمت زیادی از مسیر را همراهمان بود و دوباره از ما جدا شد تا در کوه تنها باشد و در امامزاده ای دیگر به راز و نیاز بپردازد. می گفت 8 سال است که این کار را می کند و در این منطقه همه او رامی شناسند ولی قصد دارد که بخاطر هجوم پایین شهری ها جای کوهنوردی اش را تغییر دهد. برای ما جالب بود که پیری چنین چگونه می تواند این همه راه را هر روز بالا و پایین برود و شاید کمی غلو جلوه می کرد و همین بود که وقتی به نوک یکی از کوهها رسیدیم فولاد شروع کرد به تراوش فحش هایی که در پایین تنه اش زیادی می کردند.

پیرمرد با ما سخنها گفت گرچه خیلی جذاب نبودند ولی در لحظه و بجای خود گفته می شدند و برای من که بشیار جذاب و گیرا و مهم بشمار می امدند. از شعر های فروغ  تا پرستش آلت مردانه در همالیا ، از تجربه های چند ساله زندگی تا توصیه های رفاقتی که با التتون زیاد ور نرید و خلاصه دنیایی بود برای خودش. خیلی داشتم لذت می بردم و اگر با اصرار از ما جدا نمی شد هیچ وقت در ان روز خوب گرچه سرد ازش جدا نمی شدم. او کفش های مخصوص داشت و سر نمی خورد و همچنان که حرف میزد صحنه جالبی پشت سرش داشت اتفاق می افتاد. او حرف می زد و می رفت هر از گاهی صدایی می امد و برمی گشت می دید که یکی از ما با سر خورده زمین و فرو رفته در برف ولی با ان حال همچنان به حرفهایش گوش می دادیم و حرف نمی زدیم مگر از فرط اشتیاق سوال می پرسیدیم.

بعد از جدا شدن بسیار در به گوه کشیدن کوه تلاش کردیم و بعد از بازگشت تا به نوبنیاد برسیم همه اش فکر ان پیرمرد را می کردیم.گرچه ترافیک صحنه های جالبی را هم برایمان به تصویر می کشید ولی نوستالژی این حادثه برایم بسیار سنگین و عمیق بود و هست. زندگی برایمان روی دیگری پیدا کرده بود . یک روز تاریخی . 3 نفرمان هم از انروز در ذهنمان بخوبی یاد می کنیم ولی جالب اینکه هیچ وقت و در هیچ جا در مورد ان پیرمرد و ان روز با کسی حرف نزدیم. نمی دانم چرا.

روزها گذشت و از یاد برده بودم انروز را تا اینکه برای اولین بار فیلم هامون را دیدم. در جایی از فیلم ناگهان توجهم یکسره به نوستالژی برگشت یکی از چهره ای برایم بسیار اشنا بود.

علی عابدینی ، رفیق قدیمی همان پیرمردی بود که ما در دربند با او ملاقات داشتیم. وبرایم جذابیتی دو چندان پیدا کرد وقتی همان نقشی را بازی می کرد که ما او را انطور می شناختیم . بله علی عابدینی رفیق قدیمی ما بود ما از نزدیک او را می شناختیم . او عنصری اشنا برای من بود. گرچه اوایل شک داشتم که او ایا همانی است که فکر می کنم ولی الان تقریبا مطمئنم که خودش بود و از به بعد فیلم هامون هم برای من تبدیل به نوستالژی شد. بله این داستان بلند نوستاژی من به فیلم هامون بود.

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 22:46  توسط مهرداد  | 

آخری های سال است و هزاهز و غم. اتحادیه اروپا انتخابات ایران را قبول نمی کند و اینها می گویند به شما (اروپایی ها) چه مربوط! و من می گویم به هر دوی شما چه مربوط. البته من اضافه می کنم که همه دروغ می گویند. خامنه ای ، احمدی نژاد ، محمد مددپور ، پور محمدی ، - عجب اشتباهی، بیچاره خدابیامرز مدد پور ! – اتحادیه اروپا ، اتحادیه آ س آن، اتحادیه اتلانتیک ، اتحادیه لیتیم خور های بدون مرز، اتحادیه نانوایان غرب اتیوپی، اتحادیه پوشاک فروشان یزدی مقیم مرکز، همه و همه دروغ می گویند. چرا؟ ... نمی دانم.

این همه خودمان را برای درک سیاسی جر می دهیم آخرش می شود اینکه خامنه ای و احمدی نژاد و پور محمدی و خمینی و طالقانی و بهشتی و مطهری و طیب حاج رضایی همه برایمان پیام تبریک می فرستند و تلویزوین را مثل تقی چودار اشغال می کنند. ما نمی دانیم چه کنیم که سعادتمند باشیم . آیا باید مشاعی بود؟ اشراقی بود؟ افلاطونی بود؟ ارسطویی بود ؟ یا رید به جمهوری اسلامی؟

مسئله ما چیست؟  sin (ln(xe tan(y)) 16) ؟  +1=0 xi e  ؟  یا مسئله یهوود؟ مسئله هر چه که هست احتمالا به ما مربوط نمی شود چون اربابان ما در دولت و مجلس و رهبری برای ما دارند تصمیم می گیرند و ما هم که راضی از برکات بخشیده شده و الطاف ارباب پس دیگر چه جای سوال و مخالفت؟ ضرب المثلی قدیمی می گوید " آدم ، به اندازه گوهش جالیز می کاره ". و صد البته معلوم است که من و امثال من به اندازه جالیزمان گوه تولید می کنیم . و صد البته باید توضیح داد که یادمان نرود گوه محصول با ارزشی است.

مردم بد بخت ایران چقدر از استبداد خوششان می اید؟! چرا بدبخت ! شاید به عشق استبداد گرفتارند ! پس دیگر چه جای ملامت. بی خیال! شده ایم داغ آشتر از کاسه.

 

مهمتر از همه مسایل اطراف و اکناف چند روز پیش برنامه ای دیدم در مورد توانایی زندگی انسان خارج از اتمسفر زمین و چه کیفی کردم بعد از مدتها دوباره درباره نجوم شنیدم. براساس داده ها احتمالا بتوان شرایط مریخ را در زمانی نچندان زیاد به شرایط نزدیک زمین رساند. احتیاج به موجودات خر زور و با استقامتی هست مانند جلبکها و باکتربهای مقاوم که در مریخ بتوانند اکسیژن تولید کنند. فرض کنید که امروز در شرایط مریخ موجودات ریزی را پراکنده کنیم تا 30 سال بعد برگردیم تا در ان زندگی کنیم. انوقت می گویند چرا این قدر درباره علم حرف می زنید. جمعیت زیاد می شود منابع کم می ایند، جا و مکان کم شده ، آلاینده ها بیداد می کنند، سرطانها، سیاست بازی ها، جنگها ، سلاح ها ، مقاومت میکربها و ویروسها به داروها، افزایش بیابانها ، بیماریهای روحی همه و همه انسان را مجبور می کنند که مفری بیابد. البته برای فرار نه برای بزرگ شدن و از نو خلق شدن.

بدست اوردن مریخ یک حس عجیبی به انسان می دهد مانند تسلط بر تمام جهان و اینکه هر جایی دوست داری زندگی کنی. البته به کار فراوان و توجه بیشتر به علم تا سیاست نیاز دارد. باید جنگ را رها کرد تا به علم رسید. باید این همه فریبکاری سیاسی را رها کرد تا به تسخیر اروپا (یکی از قمر های مشتری که احتمال می رود بتوان محیط انجا را هم مانند مریخ برای زندگی فراهم کرد) رسید. باید شروع کرد و نایستاد تا معادله +1=0 xi e را حل کرد، موهومات را دریافت، توانایی را افزایش داد، مخدر ها را کنار ریخت و بیماریها را درمان کرد.

 حرف گوته مصداق دارد: "طوفان کار و تلاش "

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 0:18  توسط مهرداد  | 

تازگی ها ! مسئله تازه ای برای من پیش امده است. البته برای من جالب است. نمیدانم چرا تازگی ها دوستان و اشنایان برای هم دردی و کمک مرا انتخاب می کنند . خیلی ها برای کمک خواستن نزد من امده اند،اخری همین میترسک بود. راستش کمک خواستن دیگران به من خیلی اعتماد بنفس می دهد. دروغ چرا ! من دوست دارم دیگران به مشگل بر بخورند تا پیش من بیایند و  از من بخواهند که کمکشان کنم. حال عجیبی دارد. اینکه دیگران شما را انقدر بالا می برند تا از شما کمک بخواهند.

میترسک هم چند روز پیش امد و کمی باهم نشستیم. خواست بیرون برویم و کمی اختلاط کنیم. رفتیم. شروع کرد به گفتن درد و رنجی که از زندگی می برد. من هم سعی کردم خوب به حرفهایش گوش فرا دهم. دوست داشت مسئله اش را پیچیده نشان دهد تا بگوید اینقدر پیچیده بود که من نتوانستم از پسش برایم. از تیرگی دنیا می گفت. از چیزهایی می گفت که بنظر من معمولی می امدند. گاهی خود را خرد میکرد. شخصیت خود را زیر سوال می برد. اینکه ناتوان است را انکار می کرد و دوباره به ناتوانی خود اقرار میکرد. حرفهایی پر از ضد و نقیض. نمیدانست چه میگوید . من هم نمیدانستم. چهره اش را درهم می کرد و دوباره انگار که تئاتر بازی می کرد از توانایی هایی که میتوانست داشته باشد حرف میزد. با رفتار نوجوانانه خود گرچه ساده ولی دوست داشتنی بنظر نمی امد. دیواری جلوی خود می کشید که نمی توانست به کسی نزدیک شود یا ازو کمک بخواهد.

 بدبخت بیچاره از من کمک میخواست. نمیدانست من از این چیزها سر در نمی اورم. ولی خیلی جمع و جور شروع کردم به نصیحت کردن و نشان دادن راه و گفتن اینکه ما انسانیم و میتوانیم با مشکلات مواجه شویم و مثالهایی از این دست.  راستش انروز کارت گرافیکم خراب شده بود و میخواستم کارت را درست کنم و ادامه بازی call if duty2 را بازی کنم. ولی مسئله بعدی ای که میترسک عنوان کرد مرا هم جلب کرد.

مسئله میترسک مسئله همه نوجوانان پسر است. کلمه پسر مشخص کننده موضوع است. مسئله او مسئله میل جنسی بی ثبات او بود که در نهایت به صورت انحراف از عقاید و اصول در امده بود. مسئله ای که هر نوجوان را مشغول خود میکند. هر نوجوانی که الت تناسلی اش کار کند می داند که موضوع مورد بحث چقدر عمق و مایه دارد.

یکی از دوستانم که دانشجوست می گفت من آلتم را بهتر از خدایم میشناسم. اول من به او گفتم زهر مار این چه حرفی است میزنی. ولی بعدا و شب هنگام که خوابم نمیبرد و تصورات جنسی افکارم را اغشته کرده بود دیدم من هم آلتم را بهتر از خدایم می شناسم ولی سریعا مشتی به سرم زدم و یک استغفرالله گفتم. یاد انروزها که می افتادم حال میترسک را در میافتم. وقتی که به پتانسیل های الت خود پی می بریم متوجه میشویم که هر بار چیز جدیدی گیرمان می اید.لذتی که برای اولین بار تجربه اش می کنیم مسئله جدیدی است ولی تا انجا که بهمان می گویند این لذت گناه دارد لذت است بعد از ان تبدیل به یک چاقوی برنده می شود که همه اش دوست داریم به ان دست بزنیم. وقتی مسئله لذت پیش می اید و بهمان میگویند که گناه دارد متوجه می شویم که جنس مخالف هم توام با گناه است. حال هرچه که مربوط  به ان باشد.

برای پسر ها ، دختر ها جذابند ولی این جذابیت همراه با گناه است و هر کس که به این مسئله نزدیک میشود باید پا روی اعتقادات بگذارد یا قسمتهایی از اعتقادش را بقولی بیخیال شود. مسئله ی سختی است. از طرفی آلت بیگناه هم شروع به انجام وظیفه می کند و اغشته به گناهمان می کند. بیچاره میترسک هم دچار شده بود. نفس اماره اش را یافته بود. 2 مهره ی بازیگوش که زیر آلتش به تولید گناه مشغول بودند. نمیدانستم که این مسئله چقدر میتواند مرا به میترسک نزدیک کند. چون یک درد مشترک داشتیم. هر چیز مشترکی هم یعنی نزدیکی.

لذت یکطرف ماجرا و حس گناه از این لذت هم یکطرف. دل کندن از این لذت هم که اصلا با عقل سازگار نیست. مسئله ی پیچیده ایست. راه حل انرا هم گفته اند که ازدواج است و بس. یعنی اشتراک در آلات. پس اشتراک در آلات گناه ندارد. انهم به شرطها و شروطها. اشتراک آلات دینی. یعنی اشتراک آلات را دین هم بپذیرد. اگر دختر یک ok  داد اشتراک الات دیگر مانعی ندارد.

میترسک بیچاره. این داستان ، داستان بی سرانجامی است. داستان هر نوجوانی است که تازه فهمیده که در التش لذتهای زیادی نهفته است. میترسک هم یکی از انهاست. نمی دانستم چه بگویم او از من کمک می خواست. من چه باید می گفتم . مشکل خود من هم بود. معروف است که هر کس این مشکل را در نوجوانی نداشته باشد کلا مشکل دارد.  موافقم .

میترسک انروز حرفش را زد و من هم کمی دلداریش دادم و رفت. من ماندم و هزار فکر و دردسر. کارت گرافیکی را هم یادم رفت درست کنم. باید می رفتم تا فکری بحال این آلت گناه الود می کردم. نمی دانستم چه باید بکنم. اگر کسی بگوید برو ازدواج کن باید به او خندید. چون همه میدانیم که مورد ازدواج شوخی نیست که هر وقت آلت راست شد ازدواج کرد. پس چه می بایست کرد. چه چیز است که دروغ است و چه چیز است که راست نشان می دهد. دوست دانشجوی من میگفت: همه اصول دروغند، "اعتقاد" به تاریخ پیوسته.

باید چاره ای اندیشید باید ببینم که دین راست می گوید یا آلتم.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 0:52  توسط مهرداد  | 

مدتی پیش میترسک به من زنگ زد و ناگهانی خبر حال مرا پرسید. بنا به دلایلی خیلی خوشحال بودم. جویای دلیل شد و وقتی دلیل را فهمید خیلی ارام مرا سرزنش کرد و گفت امروز روز همدلی با دانشجویان در زندان افتاده است.

از حرفش ناراحت شدم. به من چه که چند نفر افتادن زندان . خوب میخواستن کار اشتباه نکنن. به من چه. میترسک برایم بیشتر توضیح داد که چرا این دانشجوها می افتند زندان و چرا باید با انها همدلی کرد. من که از حرفهایش چیزی نمی فهمیدم. میگفت دوران دانشجویی اش در یک شب یکی از دوستانش را جلوی چشمانش گرفتند و با کتک بردند و تا ماهها خبری از او نشد و هر چه پیگیری می کردند خبری نمی شد. تا بعد از ماهها در زندان اوین پیدایش میشود که دندان های جلویی اش دیگر وجود خارجی نداشتند. وقیافه اش بسیار تغییر کرده بود.

از این حرف میترسک بسیار ناراحت شدم. آخر چرا باید یک دانشجو را به ان حال و روز انداخت. اصلا چه کسی این کارها را می کند. بعد از تماس تلفنی گرچه زیاد هم تحت تاثیر قرار نگرفته بودم ولی فکرم را مشغول خودش کرد. از پدر در این مورد پرسیدم. پدر با گفتن " ای بابا ؛ پسرم بی خیال این چیزا شو " مرا نهی کرد. ولی سوال در ذهنم ایجاد شد. پدر شروع کرد و به چند سال قبل از انقلاب برگشت و رابطه قشر دانا و مسئله نوینی بنام ازادی رو برایم تشریح کرد. تا بحال ندیده بودم پدر این طور از گذشته ها صحبت کند.

خیلی با طمئنینه و همراه با حس نوستالژیک نسبت به گذشته. پدرم سعی می کرد رابطه ازادی خواهی با دانشجویان را در زمینه سازی انقلاب برایم روشن کند. او خوب تشریح می کرد ولی من نمی فهمیدم. هنوز هم برای من سوال است که ازادی چیست که همه می خواهند ازاد باشند یا مگر انها در زندان هستند؟ دانشجویانی که من می بینم هر چه میخواهند می گویند و هر چه می خواهند می پوشند پس مسئله انها چیست؟

پدر دانشجوها را رکن اصلی انقلاب دانست و حتی از روحانیت هم مهمتر دانست. می گفت عده ای بودند بنام مارکسیست که عقاید ضد مذهبی داشتند که اکثرا برخاسته از دانشجویان بودند و شاید یکی از ارکان مهم انقلاب و روشن سازی مسئله انقلاب بودند ولی چون بعد از انقلاب و قدرت مضاعف گرفتن روحانیت و مبارزه با این گروه و بیشتر عقاید روشن فکری هم همراهی دانشجویان را از دست دادند و هم همراهی عده کثیری روشن فکر. مبارزه با روشن فکری در میان دانشجویان شروع شد و تا حال هم ادامه دارد گرچه الان ازادی انها بیشتر است.

فهمیدن حرفهای پدر سخت بود به همین خاطر خسته شدم و سریع ماجرا را تمام کردم. رفتم سراغ کامپیوتر و medieval total war  را نصب کردم و شروع کردم به بازی. ولی همه وقت ذهنم پیش مسئله سیاست بود. در گیری دانشجوها. میترسک این وسط شکل و شمایل دانشجو برای من بود. من در میترسک ارامش عجیبی حس میکنم و هر وقت او را می بینم ارامش او و دانایی اش مرا فرا میگیرد. من همیشه ترجیح می دهم حرفهای میترسک درست باشد. چون صداقت او مایه ارامش و وجدان فکری او باعث باور اندیشه های او می شود. او اگر میگوید دانشجوهای زندانی باید ازاد شوند بدون هیچ شرط ومسئله ای من هم همین حرف را فریاد میزنم .

دانشجویان در بند ، میترسک اگر در شرایط ناموافقی بسر میبرد ولی در فکر ازادی است.  وجدان او فکرش را می ازرد. او به شما فکر میکند. من می دانم. او به سعادت هم فکر میکند. گر چه تلفیق او از اندیشه های روشن فکرانه با افسردگی شخصیتی اش توان عمل را از او گرفته اند ولی نمی تواند تحمل وضعیت شما را هم به دور از مسئله ی خویش بدارد. صدای او از پشت تلفن اضطراب غریبی را برای شما نشان می داد. اخرین جمله او این بود: " طوری به این مسئله فکر کن که اگه یه روز فهمیدی ازادی چیه بتونی وجدانت رو برای پذیرش ازدی دیگران مسلح کنی."

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 0:30  توسط مهرداد  | 

میتر سک تازگی ها تغییر زیادی کرده قبلا به من می گفت کتاب سیر حکمت در اروپا را بخوانم ولی تاره ها وقتی کتاب دستم بود بنوعی منعم کرد. کمتر با دوستانش رفت و امد دارد. صد البته اگر چنین مفهومی را در ضاعقه وجودی او محتمل بدانیم(دوستی). سکس را بیشتر دوست دارد تا هر چیز دیگری. تنهایی برایند همه دانسته های اوست. میگفت همه انچه که می دانم به اجتماعی بودنم منجر خواهند شد ولی تازگی ها برعکس دانسته هایش عمل میکند. کمتر می بینمش ، بسیار کم. او تنها بودن و در خود بودن را ترجیح میدهد کسی چه می داند شاید دارد لذت میبرد. واقعا که نگاه میکنم او در زندگی دوستی ندارد. چرا که دوستان مردان لحظه های با هم اند. این حرف را خود او می گفت. قبل تر ها خیلی اهل بگو و بخند بود. چه کسی بیشتر از او می توانست بخنداند و بگوید و تعریف کند. خود را ادم با استعدادی میدانست. همیشه از این که خودش را خیلی بالا می دانست حرصم میگرفت حتی مدتی هم دیگر نزدیکش نمی رفتم. بدم نمیامد برایم از چیزهای جدید بگوید ولی از اینکه چیزهای جدید را مال خود می دانست احساس خوبی نداشتم. هیچ نتوانستم این را بگویم. گرچه میترسک می تواند به بدترین انتقاد ها هم با روی خوش گوش کند ولی هیچ وقت انتقاد کارساز نبوده و البته نخواهد بود. این را از کجا می دانم؟ از ان جا که خیلی با میترسک بوده ام.

چند سال پیش که تازه سگا خریده بودم و همش کمبت بازی می کردم مدتی میترسک همبازی ام بود ولی خیلی زود از سگا روگردان شد. از بازی بدش می امد. خیلی هم نفرت نداشت ولی به چیزهای دیگری علاقه داشت. البته من نمی فهمیدم که چطور یک انسان می تواند به بازی های سگا علاقه نداشته باشد.

همین اتفاق الان هم می افتد چه کسی میتواند ازcall of duty 3  بگذرد. یا از   flight simulation 2مسئله اینجاست که تازه دارم میفهمم که هر کس علاقه خاص خود را دارد. یک بار یادم می اید که در اتاق میترسک بودیم که صحبت از مرگ پادشاه عربستان افتاد  گفت می خواهی در مورد عربستان برایت چیزهایی بگویم؟ و شروع کرد یک تاریخ تحلیلی از عربستان تعریف کردن. ویادم می اید که حیرت کرده بودم از این همه دانایی او. انقدر داستان تاریخ عربستان را با تحلیل و حواشی اش شیوا و دوست داشتنی تعریف کرد که هر وقت و هر کجا در مورد عربستان صحبت پیش می اید من هم نظرات محکمی میدهم و دیگران تعجب میکنند که این تحلیل را از کجا فهمیده ام.

 میترسک دیگر حوصله ندارد. میترسک موجود عجیب غریبی است. یک موقع حوصله دارد و یک موقع حوصله ندارد. مسئله اینجاست که از من هم بریده است. من دوست او (با تعاریف خودش) نبودم ولی نزدیک ترین کسی بودم که بغیر از خانواده اش با او ارتباط داشت. میترسک دیگر وقتش را تلف میکند . می دانم . از کجا؟ از انجایی که دیگر کتابخانه هم نمی رود. قبلا همیشه و هر هفته حتی اگر حوصله هم نداشت حداقل کتابخانه میرفت. ولی مدت زیادی است که دیگر کتابخانه هم نمی رود.

قبلا ها برای تهیه سی دی های سکس سراغ از دوستان من میگرفت ولی مثل اینکه سکس هم برای او جذابیت ندارد.میگفت مسئله من مسئله سکس است. هم عمل و هم تئوری. ولی مدتی است که هیچ حرف سکسی هم نمیزند.

این بشر مشکل دارد. وقتی ادم هیچ کاری نکند من که میگویم حالش خیلی بد است و باید بستری شود. البته او بستری است ، ولی در خانه. می ترسم میترسک کار دست خودش و اطرافیانش بدهد. بعید نیست. بعضی وقتها چیزهایی میگوید که ادم میترسد. گرچه خودش هم ترسو است ولی بجایش هم میتواند خطرناک باشد.

خلاصه خواستم بگویم که میترسک دارد خطرناک میشود. اگر کسی که زیاد میداند کاری نمیکند برای این است که دارد کاری را تدارک می بیند. این جمله را هم خودش گفته بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 23:2  توسط مهرداد  | 

میترسک را کشتم. زیاد حرف میزد.  حرف بد های زیادی می گفت. دوستان میگفتند : حالا هر چی این فلان شده بگه تو باید بنویسی تو وبلاگت؟! میگفتم من برای اون وبلاگ درست کردم.

کسی چه میداند شاید میترسک یکی از فیلسوفان بزرگ تاریخ بوده. چه کسی می داند او که بوده. من که هر روز 4 ساعت فوتبال نگاه میکنم و میدانم که گالاتاسرای در لیگ ترکیه چندم است چه کار دارم بدانم میترسک که بوده.

اگر بگویند اسم دیگر میترسک عزیز مصر بوده یا قارون دیگر برایم فرقی نمی کند. مسئله اینجاست که دارم ادم میشوم . فیفا را ازکامپیوتر پاکیده ام. کوماندوز را هم منصرف شده ام. من دیگر بزرگ شده ام. دیگر حق ندارم با اسباب بازی هایم بازی کنم. مخصوصا ان هواپیمای F16  . من باید زن بگیرم. به من میگویند از چه کسی خوشت می اید. ریشت بلند شده . پشت لبت سبز شده. دلم برای سگا و call of duty  تنگ می شود. دلم میخواهد بتوانم با موتورمان تک چرخ بزنم. هر طور که دلم خواست موهایم را بزنم. به ارایشگر بگویم موهایم را دخترکش بزن. دلم میخواهد با لیست شماره تلفن دوست دخترهایم به دوستان پز بدهم. می خواهم در خانه سگ نگه دارم. می خواهم بزرگ نشوم. چند روز پیش یکی به من گفت چرا در خیابان میدوی ، تو دیگر بزرگ شده ای.

می خواهم ادامس بخورم. می خواهم در عروسی پسر خاله برقصم. بزرگ شدن هم مشکل بزرگی است تا مدتی پیش می گفتیم بزرگ بشویم فلان میشویم فلان میکنیم ولی مثل اینکه هیچ خبری نیست. قبلا هر وقت کلید نداشتم از روی در می پریدم ولی الان دیگر باید منتظر بمانم.کسی پیدا شود تا کلید داشته باشد.

قبلا زیاد فوتبال بازی می کردم ولی الان زیاد فوتبال نگاه می کنم. مسئله من دارد خیلی بغرنج می شود. در خیابان که راه می روی همه دارند نگاهت میکنند. دختر ها ، مردها ، زنها، کاسبها ، خلاصه همه دارند نگاهت میکنند که در مورد تو بیشتر بدانند. بچه که بودم کسی نگاهم نمیکرد یعنی توجه نمیکرد و با خیال راحت هر چه میخواستیم میکردیم. وسط خیابان میدویدیم بازی می کردیم. الان به اینکه من ریشهای تازه رشدکرده ام را چطور میزنم کار دارند. مادر دخترهای نشان کرده اش را نشانم می دهد و معرفی میکند و خیلی هم اصرار دارد که ازدواج کنم. هر چه داد میزنم که من بچه ام گوش کسی بدهکار نیست. هر چه من میگویم که من نمیتوانم زندگی را اداره کنم اولیا میگویند که ما کمکت میکنیم. مادر از زیبایی و دلفریبی دخترهای مورد نظر می گوید. از ایمان و هنرشان میگوید. از تحصیلات و وجناتشان میگوید. یکی را پیدا کرده بود که دانشجوی پزشکی بود. می گفتم من از نظر تحصیلات با او یکی نیستم می گفت خوب همت کن به او برسی.

ازدواج بد نیست ولی من که خوبی از ان ندیدم. از ما بزرگتر ها که ازدواج کردند چه شد که ما هم گرفتار شویم . تازه همه میگویند که جوون ازدواج نکنی ها ، خر نشی ها. با این وصف باز می خواهند من را دستی دستی بدبخت کنند. مسئله فقط این نیست. بزرگ شدن هر گوشه اش یک مسئله است. از مسئله موهای زائد بدن بگیر تا مسئله رای دادن. پدر هم گیر[سه] پیچ داده که باید گواهی نامه بگیری. مسئله سربازی هم که سرجای خود مانده و منتظر حکم جدید مجلس هستم ببینم چه می شود. بچه که بودیم خیلی خوب بود. مسئله ما هر چه که بود بزرگ نبود. الان من نمی توانم با بچه ها بازی کنم می گویند مگر بچه شدی. امیال جنسی هم که شده اند قوز بالای قوز. هر دختری را که می بینی کمی زیباست یک طوری میشوی. خیلی عجیب است. در یک روز می توانم به 20 دختر علاقه پیدا کنم. راه رفتنشان هم ادم را دیوانه می کند. اطوارهایشان هم. روز در پیاده رو دو دختر خیلی ارایش کرده می رفتند. زیبا هم بودند. از ان طرف یک موتوری با ترکش به سمت من میامدند. موتوری انچنان حواسش به دختر ها بود که هر چه کردم به من نخورد نشد. از ان به بعد هر وقت دختر زیبایی می بینم حواسم را متوجه پسرها می کنم تا واکنش انها را ببینم. برایم بازی جالبی است. خیلی خیلی برایم جالب است. طنازی دختر ها هم که حد و حصر ندارد. مدتی پیش میترسک چیزهای جالبی در این مورد برایم تعریف می کرد. می گفت که دختر ها به غیر از ناز و ادا و کمی زیبایی چیز دیگری ندارند. اخرش هم گفت : " هیچی دیگه! "

تازگی ها به من میگویند به چه کسی رای می دهی.من هم می گویم من با این چیزها کار ندارم. هر وقت حرف رای دادن به میان می اید میترسک یادم می افتد. خیلی درباره این جور چیزها صحبت میکند. هر وقت در مورد این جور چیزها صحبت میکرد حوصله ام سر میرفت و می گفتم : بسه دیگه.

بله بزرگ شدن من بد بختی های زیادی برای من درست کرده است. میترسک بزرگتر از من است. هر چه جلوتر میروم می بینم که اگر بخواهم بزرگ شوم باید به حرف های میترسک گوش دهم. میترسک چیز های زیادی می داند. من می روم میترسک را زنده کنم و برای بعد ها نگهش دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 0:37  توسط مهرداد  | 

میترسک خیلی ادم کنجکاوی نبود ، الان هم نیست. یعنی قرار هم نبود که باشه. ولی بعضی وقتها حرفهای عجیبی میزنه. یه بار اومد پیش من و گفت امروز واسم عجیبه که چرا دستهام این شکلی ان. گفتم انتظار داشتی چه جوری باشن. گفت هر شکل دیگه ای غیر از این شکل. گفتم اگه هر شکل دیگه ای بود تو میتونستی این کارایی که الان انجام می دی رو انجام بدی. سریع گفت خوب عوض یه کارای دیگه ای انجام میدادم.

گفتم اون موقع هم میگفتی که چرا دستام این شکلی ان. گفت شاید . یه ذره فکر کرد و گفت اصلا چرا باید من دست داشته باشم . یا مثلا پا یا چرا این قدر دستگاه و اندام تو بدنمون داریم که ارشون خبر هم نداریم یا همین الت تناسلیم که خیلی هم اذیتم میکنه. اصلا چرا باید الت داشته باشیم اگه قرار بود تولید مثل کنیم راههای بهتری هم بود. چرا من باید وقتی دختر اقای بدیعی رو میبینم التم راست بشه. اصلا چرا باید من از این دختر خوشم بیاد.

من همونطور داشتم به حرفاش گوش می دادم دیدم داره چرت و پرت میگه همش "چرا ؟ "  میکنه گفتم اینایی که گفتی چه ربطی بهم دارن. گفت ولش کن بیا داستان اون دختر رو که بردم مکان تو کارخونه قدیمی کارش رو ساختم برات تعریف کنم.

من اون موقع تو این فازا نبودم داشتم فیفا بازی می کردم بعدش هم کماندوز 3  میخواستم نصب کنم دختر چی چیه ، فلسفه چیه. اونم اصرار داشت برام تعریف کنه. بدم هم نمیومد بالاخره در مورد این موجودات لطیف بود. شروع کرد.

رفتم سر چار راه واستادم . دختر .... رو نشون کرده بودم. به بچه ها گفته بودن باید تق اینو بزنم. بچه ها می گفتن که این دختره به هیچ کس پا نداده بهشون گفتم من مخشو میزنم . خیلی خوش تیپ مرتب یه مبایل دستم ماشین یکی از بچه ها رو گرفتم. منتظر موندم. دختره هم خیلی سانتال مانتال بود .........{این قسمت بد اموزی داشت}........ خلاصه سوار شد و من هم گفته بودم میریم....... رفتیم تا رسیدیم به کارخونه قدیمی از بالای در چریدم درو بازکردم ماشینو بردم تو . هیچ کس نبود . بهش گفتم اینم از ......... دختره بد بخت همین طور هاج و واج نگاه میکرد تا اینکه رفت تو سالن ببینه چه خبره . یهو پریدم جلوش سرشو بزور گرفتم تا یه بوسه از لبش بزنم .  بعدش ولش کردم تا راحت تر بگیرمش گفت چرا ین جوری میکنی اگه میخوای سکس کنی چرا این جوری بعد رفت یه گوشه ای و همه لباساشو در اورد منم رفتم و خلاصه حالی به حولی . ما میگفتیم اینو باید ال کرد بل کرد تا راضی بشه ولی دیدم نه بابا از راحت الحلقوم  هم راحت تر میشه خوردش.

واقعیتشو بگم داشتم تو ذهنم داستانو تصویر میکردم و خلاصه ما هم ، اره دیگه .ولی میدونستم میترسک داره چاخان میکنه. مهم نبود . داستان سکسی که دیگه واقعی یا غیر واقعیش فرقی نمیکنه. اخه این میترسک یه مشکل بزرگ داره اونم اینه که از یه چیز شروع میکنه بحثو  بعد به یه جای نا معلوم دیگه می بره. میترسک یه چیزیش میشه.

میترسک اگه صد تا چاقو بسازه یکیش دسته نداره. من یکی که باور نمیکنم. خودش یه ضرب االمثل داره میگه : گوز بالای گوز بسیار است . راست میگه بنده خدا. نمونش خودشه. یه مدت بود که به بزرگی التش می نازید مثل هر نوجوون دیگه و اینکه هر روز ترتیب چند نفر رو با التش داده. فهمیدنش زیاد سخت هم نبود که چرت و پرت میگه  باز هم مثل نوجوونای دیگه.

اخر به این نتیجه رسیدم فهم فلسفیش هم به التش رفته. میترسک بزرگترین افتخارش التشه . بنظر میترسک ارزش ادم به التشه .  اولها بهش می خندیدم ولی یه مدتی فکر کردم ارزش واقعا چیه ؟

کی تعیین میکنه ارزشهای مثبت (اگه مثبتی وجود داشته باشه ) چیه؟ میترسک فحش هم که میده عزیز ترین چیزش رو به اون نسبت میده. مثلا میگه التم به این شانس.(البته بر همگنان پوشیده نیست که الت استعاره ای است از ......). الت قداست خاصی براش داره مثل نپالی ها که رو سردر معابدشون یه الت بزرگ نصب میکنن و همین بوده که سهراب سپهری تو سفرش به اونجا چه ها که نگفته. شاید میترسک هم بودایی باشه. ازین بشر هیچی بعید نیست. اصلا شاید وجود هم نداشته باشه ویه جرقه تو ذهنم باشه. این یعنی چی ، یعنی شما سرکار بودین؟ نه این طور نبوده. من مطمئنم. اون جور که میترسک التش رو میگیره تو دستش ، هیچ کس نمیتونه بگه که اون وجود نداره.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 22:41  توسط مهرداد  | 

سلام

میترسک دوباره برگشته.

میترسک همیشه میترسه. میترسک دلش شیکسته. میترسک هر لحظه به یه رنگیه. میترسک ...

اخه می دونین میترسک میترسکه. میترسک فکر می کنه خیلی حالیشه. فکر می کنه تجربه زیادی داره. اگه راحتتر بگم ، فقط فکر میکنه.

من با میتر سک دوستم . نمی دونم چرا! ولی می دونم که موجود جالبیه. هر شب واسم حرف میزنه ، داستان زندگیش رو میگه ، موجود ضعیفیه. مردنیه. ولی با این وضعش حرفای بزرگی میزنه ، مثل همه ادمای دیگه . ولی عمل تو کارش نیست.

میترسک خیلی موجود دوست داشتنی ای نیست ولی نشستم گفتم بذار براش یه وبلاگ را بندازم تا هر از مدتها حرفاشو توش بنویسم یه موقع دیدی یه اتفاقی افتاد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 22:38  توسط مهرداد  | 

نهایت اینکه من ، من باشم دیوانه بودن است." براستی صلت کدام قصیده ای ، ای غزل". مدتی است که دیگر جنون الهی ای وجود ندارد. هامون هم مرده است. من هم می میرم. همه ما می میریم. لحظه ناب فرو رفتن را کافی است درک کنید. مرگ اندیشی می خواهد. افسردگی می خواهد . مبتلا بودن به بیماری روحی می خواهد. بقول اشنایی باید روح را سمباده زد البته باید مواظب بود که سمباده درست کار کند.

من هم اشتباه سمباده زده ام بعد از ان هر چه شلنگ تخته می اندازم پیشرفت نمی کنم و بیشتر فرو می روم. باید چشمهایم را باز کنم. چه می بینم؟ تنهایی را، سیاهی را، عشق کثیفی از دور که مرا بیشتر آزرد تا نوازشی شاعرانه ، انسانهایی مربوط به هم ولی بدون هم ، "به سر معنویت چی اومد ، بد بخت! عشق چی شد؟ "

تنها داشته من عرفان است. نه اشتباه نکنید من یکی از دوستانم را میگویم. عرفان دردمند است. مانند من. شاید بیشتر از من. رنج فلسفی هم کشیده است ولی ازاد است. البته این طور بنظر می امد. او را زیاد جدی نگرفته بودم ولی وقتی خواستیم بیشتر از دردهایمان بگوییم خورشید رنج طلوع کرد وخودش را نمایان ساخت. ما در هم گم شدیم و چیزهای جدیدی پیدا کردیم. مثل انگیزه خودکشی دسته جمعی.

ما می بایست اگزیستانسیالیست می بوده باشیم . چون بیشتر وقتمان درباره وجود و نقش فردیت صحبت کردیم. زیر سایه کاجها با شعرهای بی مفهوم عرفان که از کلمات زیبایی ساخته شده بودند شروع کردیم. به استالکر رسیدیم. بعد به تئاتر و بعد یک اتود.

وقتی از یک درد صحبت میکنید و یک نفر درد شما را می فهمد احساس یگانگی با او می کنید. خیلی خوب است که ما دوستان ، عاشق و معشوق و یا هر کس دیگر برای خود مامن داشته باشیم. دست کرخت سرنوشت انسان را می الاید ، باید بتوانیم کمک بخواهیم یا کمک بدهیم.

عشق شاید خوب باشد ویا هر چه که هست ولی عرفان با ان رابطه ای نداشت. تعجب کرده بودم. مگر می شود؟ از بنگ برایم گفت ، از موسیقی ، از افسردگی، از علاقه برای ساختن فیلم ، از همه چیز.

از بنگ افسردگی گرفته بود و لیتیم کربنات هم استفاده کرده بود. افسردگی را خوب می شناخت. میگفت یکی از نزدیکانم شیزوفرنی دارد. وقتی در پارک قدم می زدیم و دیدیم که چند نفر دارند گیتار می زنند طاقت نیاورد. وقتی به انها ملحق شدیم و گیتار بدست شد دیوانه شده بود. فقط می شود گفت او یک حرفه ای بود.

 درد و همه انچه که نمیتوان تحمل کرد را باید در ظرفی اتشین ریخت وتقدیم ارابه خدایان کرد. و خدا را به منظره افریده شده دعوت کرد. رنج مگر چیست؟ دیوانه بودن. تحمل داشتن. توانایی تغییر انچه هست.  انسان بودن. و دوست داشتن.

درد در غیرطبیعی بودن است. حس فوق بشری . نیچه: " انسان چیزی است که باید به بالاتر از ان رسید." ما محکومیم که با اعمال هر روزه دردمند مزخرفاتی باشیم که وقتمان را تلف می کنند. عرفان راست میگفت. از قول نیچه میگفت زندگی چیست؟ بطالت. بله حقیقت زندگی بطالت است. کشتن زمان. راستی عرفان یک نیچه گرای حرفه ای است. در وسایلش حتما مطالبی در مورد نیچه پیدا می شود. نقطه اشتراک من و عرفان در فلسفه همین نیچه بود.البته من دیدگاه هنری نیچه را داشتم و او دیدگاه کلی نیچه. حرف نیچه در مورد هنر این است: هنر مسکن درد است. البته این نظر بر گرفته از عقاید شوپنهاور است. شوپنهاور که دیگر مانند خود من دیوانه است. بدبخت وقتی عقایدش را گفت هیچ کس به او توجه نمی کرد تا بعد از مرگش افرادی مانند نیچه به داد عقایدش رسیدند. او روز تولدش سیاه میپوشید. رنج را می فهمید . هنوز یادم میاید جملاتی از او که: "زندگی به خودی خود رنج است" و "اگر با خود صادق باشیم باید اذعان کنیم که زندگی روزمره ملغمه ای است از درد و دلهره و ملال ".

نیچه شاگرد این مکتب بود که به مکتب بدبینی مشهور شد. البته این مهم نیست که شهرت برای چیست، مهم حرفهایی است که دنیا را تکان دادند. و عرفان هم به همین فکر میکرد. برای من فلسفه مهم نیست. حقیقت به مفهوم رایج هم مهم نیست. اصلا چرا باید چیزی برای انسان مهم باشد.

دردی که متوجه من میشود فقط برای من است هیچ دیوانه ای در دنیا نیست که بخواهد قسمتی از درد مرا تصاحب کند. اگر هم کسی بخواهم دردش را ببخشد بنظرم درست نیست و نخواهد بود. درد تنها شناسنامه ادمی ایست. سمباده روح است. نردبانی برای بالا رفتن. ولی تحمل هم می خواهد، ان وقت به ادم می گویند  نرقص .

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 20:42  توسط مهرداد  | 

توهم و خیال برای انسانهای ازاد است. رویا برای ازادی است و هر که در بند است رویایی ندارد. هرکسی رویایی دارد ازاد است.

هیچ کس جلودار کسی دیگر نمیتواند باشد تا وقتی رویا و تخیل باشد. انسان به چیزهایی که نمیتواند برسد فکر میکند وبا تخیل به ان میرسد.

تخیل با ازادی های زیادی که نصیب ادم میکند ادم را مجهز به قوه ابتکار و خلاقیت کرده است. خلاقیت گرچه ربط انچنانی ای به رویا وتخیل ندارد ولی بی ربط بی ربط هم نیست. انسان تمام انچه را که ندارد تصور میکند. تصورات ما برای انچیزی است که نداریم. تصورات ما از جنس نیازهایمان و ضعف هایمان هستند. حتی خوابهایمان هم برای دیدن انچه در دسترس نیستند عمل میکنند.

ازادی ای که از تخیل کردن بدست می اید دروغین است و نشانه ضعف بشر. این ازادی برای نشان دادن قدرت خدا در برار انسان است. اگر انسان سر تسلیم فرود بیاورد تن به ذلتهای دنیایی خواهد داد. و برای توجیه حرکت کاتوره ای و بی هدفش به نیروها وامیالی مانند نیروی جنسی روی خواهد اورد. ازادی ای در کنار نیروی جنسی وجود ندارد. میل جنسی نابود کننده است. ازادی با امیال از بین می روند. نه ازادی که با تخیل و رویا بوجود می ایند. رویا گرچه شیرین است و توهم گرچه ارام کننده واینها همه فریبنده اند. انسان هر لحظه که از وجودش غافل شود دروغ خواهد دید و شنید.

مواد مخدر، روان گردانها، وغیره چیزهایی هستند که شما را از خود و وجودتان دور می کنند و به شما رویای مضاعف می بخشند. دروغ می گویند و  شما را تنها میان دشتی وسیع رها می کنند.

ازادی واقعیتان را از شما می گیرند وجایش را با ازدای ای پر میکنند که در نهایت به وحشت منجر می شوند.

لعنت به تخیل و توهم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 21:48  توسط مهرداد  | 

پزشکی مسئله بزرگ قرن ماست. بیشتر از ان مهندسی است که چونان علف هرزه سر براورده و رشد کرده و سطح توانایی بشری را نیز رشد داده است. پزشکی از این بابت رشد داشته است که بشر برای خودش و زندگی اش احترام قائل بوده است. بدن شاهراه زندگی است و جان و روح در این مجرا جریان دارند. هر شخصی اول با بدن خودش شناخته می شود بعد با اندیشه و رفتارش.

بدن جواهری است در دستان روح. بشر برای مبارزه با مرگ و از دست دادن اختیار همه کار می کند حتی حاضر است دیگران را هم از میان بردارد ولی با پیشرفت فرهنگ ورشد تفکرات اجتماعی بشر به این نتیجه رسیده که بهتر است به مبارزه با بیماریها برود تا اندیشه های مخالفش. بیماریها بیشتر از مخالفان خطرناک اند. پس بیماری نقطه اول توجه قرار گرفت.

بی شک توجه به پزشکی باعث شد که رشد بی اندازه ای در دانسته های این علم داشته باشیم. علوم مهندسی هم کمک شایانی به این رشد کردند.

خوب، سوال این است: بعد از گذشت چند صد سال از انقلاب ابن سینا تا زمان حاضر چه مقدار توانایی بشر برای مبارزه با مرگ افزایش یافته؟

جواب دقیقی در دست نیست.

تنها جواب درست این است که بشر به اندازه زیادی قادر است بیماریها عفونی را کنترل کند و به مقدار بسیار کمتری بیماری های دیگر را.

 یعنی بشر هیچ بیماری ای را نمی تواند درمان کند. هیچ بیماری ای بطور کامل درمان نمی شود. این یک معجزه است که یک بیماری کامل درمان شود. برای روشن شدن بحث به سراغ بیماریهای عفونی می رویم. بیماریهای باکتریایی ونه ویروسی. کدام بیماری را می توانید نام ببرید که بطور کامل درمان میشود؟ اگر دیفتری را هم نام ببرید یا کزاز یا هر چیز دیگر هنوز راه مطمئنی برای درمان انها پیدا نشده و تنها واکسنی با احتمال عمل بالاست که سپر بلای بشر است. البته هنوز بیماریهای باکتریایی زیادی هستند که درمان ندارند و یا بخوبی درمان نمی شوند. مثل سل. ولی در بیماریهای ویروسی وضعیت بدتر است. بیماری ها در حال بررسی هستند و بیماری های زیادی هستند که اصلا درمان ندارند. بیماری های زیادی هم ساخته زمان هستند و مخصوص زمان معاصر. بیماری هایی هم بخاطر تغییر ژنتیکی ویروس ها و باکتریها در راه اند. بشر بیماریهایی که الان وجود دارند را در مقابل دارو های موجود مقاوم میکند و بدین طریق خود بیماری جدیدی بوجود می اورد.

بیماریهایی که من از انها صحبت میکنم عفونی بودند. ولی بیماریهای زیادی هم هستند که عفونی نیستند مانند بیماری های روحی و روانی ، بیماری های قلب و عروق ، بیماری های چشم ، اختلالهای مغزی ، سرطانها، و بسیاری دیگر. خیلی از این بیماریها فقط در حال تعریف شدن هستند. یعنی درمان ندارند و تا حدودی کنترل شده اند.

پزشک هایی که در جامعه می بینید فقط انسانهایی برای کنترل بیماریها هستند نه درمان انها. یادمان نرود که هیچ بیماری ای درمان ندارد. پزشک ها انسانهایی هستند که بیشتر از ژست اجتماعی شان استفاده می کنند تا علم درمان بیماریها. انها اطلاعات زیادی در مورد بدن موجودت زنده دارند ولی اینها فقط دارایی ذهنی است نه توانایی عملی .

البته نباید سیاه نمایی کرد. پزشکی خدمات بزرگی به بشر کرده است. راههای زیادی برای بهتر زیستن شناخته است. مرگ را موجودی ضعیفتر کرده است. بشر وقت بشتری برای دیگر علوم پیدا کرده است. با همه این تفاسیر ضعفش را داریم پنهان می کنیم. بهترین درمان را همه میدانیم : پیشگیری. اعتماد کردن به پزشکان اعتماد کردن برای درمان بیماری به درخت چنار است. انچنان بی تفاوت وخنثی که عمل مهمی نخواهد بود.

در حال بیماری مگر بشود به جراحی اعتماد کرد چرا که دارو را مسکن دردند و درمانی را موجب نمیشوند. کافی است یک بحث علمی با داروسازها بکنید.

این همه را گفتم که بگویم لعنت بر پزشکی و طبابت من ترجیح می دهم بمیرم ولی وجودم را با طبابت تحقیر نکنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 19:21  توسط مهرداد  | 

فردیت گرایی ، گرایش به ازادی و اهمیت دادن به وجود داشتن لبه مرز تفاوت میان انارشیستها ، دنیا گرایان و شیطان پرستهاست. من اگر با دین کنار بیایم با شیطان پرستها هم کنار خواهم امد. ان هم برای خود دینی است مثل وطن پرستی.

بهر حال فردیت تضمین ازادی است. و توجه به فردیت تضمین جامعه ازاد. انسان برای گذر از دوگانگی باید فردیت خود را حفظ کند . وقتی انسان رها در جمع باشد وقت گذران عمر او دیگر رها شده در احساسات خواهد بود. جامعه اگر برای بردگی باشد تکلیف انسان با ان مشخص است. انسان در حاب حاضر بردگی جامعه خود را می کند. ما برده جامعه خود هستیم. برای رهایی از این بردگی باید از اولین اجتماع برید یعنی : خانواده.

خانواده اولین اجتماعی است که انسان را به بردگی احساسات و عواطف می کشاند. انسان با میل جنسی خودش و با پای خودش بردگی را به جان می خرد. برای تشکیل خانواده عجله داریم ، جوانان را به خانه بردگی می فرستیم با لباس سفید که خوشبخت شوند ولی خوشبختی ایا همین است؟ براستی خوشبختی چیست؟ به اراده در اوردن میل جنسی برای اجتماعی کوچک که احساساتمان را با هم به اشتراک بگذاریم. این ها همه هوس اند . زندگی چیزی جز مبارزه جنسی با امیال درونی نیست. مگر فردیتی که ما درباره ان حرف میزنیم کجاست؟ ازادی چیست؟ ازادی همان چیزی است که ما برایش می خواهیم تمام ثروت دنیا را داشته باشیم . در واقع ما این طور فکر میکنیم که هر چه پول بیشتری داشتته باشیم ازادتریم که انتخاب های بیشتری داشته باشیم. من ازادیم را با هر چیزی به هم نمیزنم.

لعنت به خانواده.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 1:17  توسط مهرداد  | 

 

اقتدار تکفیر آزادی است. آزادی نهایت خواستن است. اقتدار آزادی را فدا می کند، اخلاق را به نفع خود تفسیر می کند، و هرانچه را که می خواهد قانون می شمارد . در دنیای اقتدار گرا دیگر فردی وجود ندارد بلکه فقط و فقط قدرت وجود دارد و عده ای انسان که می بایست تحت نام جامعه برده این قدرت باشند.

هر قدرتی عده ای برده و عده ای سرور تعیین می کند فردیت را از انسان می گیرد و تحت دید یک سری از اسمهای تعیین شده قرار می دهد : کارگر ، پادشاه ، کارمند، کشاورز، سرمایه دار.

قدرت اندیشه ها را مسخ می کند، ترس در دلها می افکند، موجودیتی بزرگتر از خود انسان پیدا میکند و وجودش مهم تر از انسان میشود و در نهایت جنگ ها را بوجود می اورد. ازادی که تصمیم فردی برای نوع وجود داشتن فردی است که با تجمع فردیت ها ازادی اجتماعی را در قالب تلورانس و تسامح بوجود می اید، با تسلط اندیشه ای از بالا مورد هجوم قرار می گیرد.

آزادی در اصل وجود خارجی نداشته است ولی انسان فهمیده است که دوران بردگی به اتمام رسیده و همین فهم می رود که شبکه عنکبوتی قدرت که در تمام اندام جامعه بشری پیچیده است را تکه تکه کند.

در دنیا فرد وجود دارد. جامعه دروغی بیش نیست. در واقع جامعه ترفندی است برای مصلحت سازی اجتماعی و یا همان تحمیل اراده که ما به ان میگوییم قدرت. اگر بخواهیم فرد را به عنوان موجود اصلی قبول کنیم ان وقت قبول کرده ایم که مهم ترین موجود انسان است و وقتیکه قبول کردیم انسان وجود دارد انگاه خود ان را اهمیت خواهیم داد ونه مصلحت کلی را و مطمئن باشید هر انچه برای یک فرد خوب باشد برای کل هم خوب است. ولی وقتی در این فکر باشیم که اهمیت با جامعه است دیگر فردیت و ازادی فردی ای وجود نخواهد داشت. سوسیالیسم مروج برده داری است. اصل با موازین اختیارگراست. اختیار با انسان است که تصمیم بگیرد وجودش را چگونه در اختیار خود بگیرد. هر جنگی یعنی تحمیل اراده جمع به اراده فرد و فرد ناخواسته خود را برده انتظارات دیگران می کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 0:44  توسط مهرداد  | 

و با هجوم وحشیانه تفکر مذهبی اقتدار همه جانبه ، جای اقتدار مصلحت اندیش را گرفت که فقط در حکومتهای قبیله ای وجود داشت . با گسترش حکومتها و تبدیل شدن به یک ایل واحد و در نهایت امپراطوری ها سطح خواست فردی بشر افزایش یافت.
نهایت خواست بشر تملک جهان و جان افراد داخل ان بود. دین با رویکردی دیگر گونه جان ومال افراد را در تصرف خود دراورد.دین با خود حرفهای بزرگی اورده بود که کسی نمیتوانست با ان مقابله کند.
در دین فرد شاید به اندازه اجتماع احترام می یافت. این اندازه گرچه هیچ وقت امکان بروز نیافت، همان احترام فردی ای بود که قرنها بعد به انسان توسط انسانگراها داده شد. احترامی شاید بیشتر از هر زمان در تمام اعصار.
انسان در دین خود را نمی یافت سعادت دروغینی که انسان را به خوبیها بشارت می داد نه بر اساس تاویل هایش درست می نمود نه بر اساس چینش مبنای اجتماعی توحیدی ای که بشارتش داده میشد.
بنای اصولگرایی تنها در دوره ای کوتاه امکان بروز یافت(دوره 30 – 40 ساله اول حکومت اسلامی) و گرچه نکات بسیاری همراه داشت ولی دوباره به مانند تمام ادیان سر به بیابان تضاد با اصول اولیه انسانی گذارد.
تمام ادیان اعم از انان که الهی خوانده می شوند و اعم از انها که الهی و توحیدی نیستند و نبودند به یک سرانجام رسیدند : خدا را کشته اند و باید برای او عزاداری کرد.
مردم عزادار در نهایت تاسف از مرگ بزرگ فرد موجود که فردیت را به انها بخشیده بود؛ سرمست وافسرده از ازادی ای که به انها بخشیده شده بود و امکان اینکه دیگر خودشان باشند و بس ودیگر ازادی بی حد انها را لبریز کند، خود فرمانروای خود شدند و ودیگر خود را در حد خدایی می دیدند. استحقاق ان را از طریق احاطه بر تمام دانایی ها و اطلاعات موجود در عالم می یافتند.
قبلا که خدا مرکز عالم بود ؛ با روشنگری و اطلاع از مرگ خدا اینک خود انسان مرکزیت خدا را به عهده گرفته بود. انسانگرایی جای خداگرایی را گرفته بود. سعادت گرچه هنوز موضوعیت داشت ولی رنگ خود را از دست داده بود.سعادت بازیچه ای سیاسی بود برای انتقال قدرت از دست عده ای به دست عده ای دیگر بوسیله ایدئولوژی. در واقع اگر تاریخ بخواهد کسی را برای کشته شدن خدا محاکمه کند همین سعادت گراها را باید محاکمه کند. چون سعادتی وجود ندارد. زندگی رنج است . سراسر جنگ و جدل و مبارزه است. شهوت پرستی و زن پرستی است. فریبندگی و لبندگی زنهاست.
چه سعادتی اگر انسان در درونش کشته می شود. استدلال دین روی اوردن به زن و شهوت است البته از نگاهی دیگر. دین قدرت را با چنگ و دندان میخواهد و انگاه دیکتاتوری دینگرایان به راه می اندازد. در تمام ادیان چنین بوده است. گرچه ادعا می شود خدا مرده است و نیچه براین مدعا اصرار می ورزد ولی خدا هنوز زنده است . دلایل بسیاری هست که خدا هنوز زنده است . چون خدا پنهان است پس مواظب باشید. اوست که خیلی چیز ها را هدایت می کند و اگر ازادش بگذاریم ما را انگونه میخواهد محصور میکند. من خدا را نمی کشم ولی با او مبارزه خواهم کرد و دستگیره زندگی خود را خود خواهم چرخاندو اگر قرار باشد بمیرم خود این کار را خواهم کرد.
یا خدا را میکشیم یا ازادی مان را فدا میکنیم. ما انگاه ازادی مان را بدست می اوریم که خدایی نباشد که مسیر مشخص کند. گرچه مسیرمان پر از رنج است ولی ما انسانیم وبرای تحمل رنج امده ایم. اگر هم خدا ما را در بهشت می افرید برای تحمل رنج می افرید. احتیاج به اثبات ندارد.
و اصالت اراده را انگاه میپذیریم که فرد خودمان را به عنوان یک انسان بپذیریم. روی من با انسانگراهاست: انسان مهمتر است یا دین؟
اگر دین مهمتر است انرا زیر پای احشام پست له شده می بینم. ولی اگر میخواهیم راهی برای زندگی درست بیابیم شما را نه مانند مارکسیستها به مطالعه تاریخ فرا میخوانم. تاریخ را دیگر باره بخوانیم ویاد بگیریم از گذشته و گذشتگان.
اولین راه مبارزه با خدا را هم اشاره میکنم تا بعد توضیح دهم : مبارزه با میل جنسی.
+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 23:5  توسط مهرداد  | 

ابزار تولید دیگه مثل گذشته نیست. فکر و اندیشه دیگه مثل گذشته نیستن. علم خیلی به سرعت رشد میکنه و نوع زندگی مردم داره عوض میشه. این از یه طرف و بروز مسائل فلسفی که بایدها و نبایدهای انسان معاصر رو(شما میتونید اسمش رو بذارید اخلاق) از نگاه تغییر یافته امروز داره بررسی میکنه باعث میشه به فکر فرو بریم که اینده رو چطور برنامه ریزی کنیم.
تولید شده های انسان دارن رشد پیدا میکنن. درسته؟ خوب. علم مهمه یا گندم؟ واقعا نمیشه گفت. ولی من یه روایت میگم ببینیم که چی میشه.
یه گروه از مردم هستن که گندم تولید میکنن. یه گروه دیگه ای از مردم هم هستن که تو ازمایشگاهن و دارن پژوهش میکنن و دارو و رباط و وسایل الکتریکی تولید میکنن . این مردمان با هم ارتباط دارن. گروه دوم که غذا تولید نمیکنن اوایل در قبال غذا به گروه اول دارو و کمک می رسوندن ولی با پیشرفتشون به رباطهاشون یاد دادن که کشت وذرع کنن. بعد غذا رو هم رباطها تهیه کردن. بعد از تهیه کردن غذا ، گروه دوم رابطه شو با گروه اول قطع کرد و شروع کرد به تولید رباطهایی که همه کارهای ریز و درشت اونارو انجام بدن.
روایت من به اینجا ختم نمیشه ولی تا همینجا شو میخوام بگم. ساختاری که فیلسوفای زیادی دنبالش بودن یعنی تولید علم ، خوب داره نتیجه میده . ولی چند وچون زندگی رو داره تغییر میده. قبلا اگه میخواستی کمونیسم رو اجرا کنی و انارشی بوجود بیاری و زندگی در کمونها رو تجربه کنی احتیاج به یه فرهنگ جهانی داشتی که بتونه قرار داد خودساخته پادشاهی رو لغو کنه ، فئودالیسم رو و برده داری رو روشن کنه و مردم رو در جریان این بردگی بذاره. با روشنگری های فراوانی که فیلسوفان کردند مشخص شد که انسان ارزش داره و این خود یکی از بزرگترین اکتشافات مهم بشر بود. فقط کافیه که به برده داری در تمام طول تاریخ نگاه کنید (حتی تاریخ اسلام که بردگی را قبول دارد حالا به هر نحو).
خوب اگه میدونیم انسان ارزش داره ، از یه طرف هم علم داره پیشرفت میکنه. چرا نمی ایم به این انسان رنج کشیده کمک کنیم. میونید چی میخواستم بگم ؟ میخواستم بگم کار رو تعریفش رو عوض کنیم. اصلا کار رو بسپریم دست رباطها و سندیکاهای کارگری رو نابود کنیم و بریم دنبال اکتشاف. رباط خودش هم تولید میکنه و همه کارها رو انجام میده. ما فقط میخوریم و میپوشیم. چطوره؟
این کار هزاران مشکل داره . اولیش اینه که انسان چی کار کنه؟ خوب جواب اینه . کسب علم و پژوهش و اکتشاف کیهان. ولی سوال بعدی اینه که علم وسعتش چقدره؟ تا کجا انسان میتونه اکتشاف کنه. سوال بعدی اینه که انسان بالاخره انسانه و دوست داره قدرت داشته باشه. ایا با تولید علم انسان خطرناکتر نمیشه ؟
یعنی از علمی که تولید میکنه بطرز خطرناکی استفاده کنه برای تولید سلاح.
روابط حاکمیت و ملت در ان جامعه چگونه خواهد بود؟ حتی اگه فیلم تخیلی هم نگاه کنین متوجه میشید که به حاکمیت در اون فیلم توجه شده. خدمتتون عرض کنم که از نظر من رسیدن به انارشی و یه کمون ازاد که مبتنی بر ازادی مطلق فردیه الان قابل دستیابیه. بخاطر اینکه هر چه نخوایم دولتی وجود داشته باشه باید فرهنگ بالاتری داشته باشیم و الان وسایلی در خدمت داریم که میشه باهاشون به اون هدف رسید ولی اربابان بزرگ ما تصمیم بر این دارن که بهتره ما حرف اونها رو گوش بدیم اخه ما برده های سیاسی اونهاییم.
دروغ بزرگی مثل دموکراسی(به شکل کنونیش) خط قرمزیه که ازادی جمعی رو تا حد بسیار کمی فراهم میکنه ولی انارشی به ازادی فردی بعنوان انسان توجه میکنه. یادم نمی ره شعار اولین اتحادیه های کارگری رو : انارشی نظم است و حکومت جنگ داخلی است.
و یادم نمیره حرف امام محمد غزالی رو که در بحثهاش گفته بوده : بودن حکومت ظالم بهتر از نبودن هیچ حکومتی است.
البته غزالی حق داشت تو اون وضعیت که برای گرفتن یک شهر و اضافه کردن اون به دارایی های یک پادشاهی چه خونریزیهایی که نمی شد. اون موقع بحث قرار داد اجتماعی نبود و مردم نااگاهتر از اونی بودن که بخوان در مورد این مسائل فکری بکنن. الان هم وضعیت خیلی فرق نکرده ولی پایه هاش اماده است و میتونه که یه تحول بوجود بیاد. البته فقط و فقط در اندیشه مردم. مسلمانها منتظرن که یه عامل خارجی وضعیت اونا رو تغییر بده خوب اینم یه کاریه دیگه. یه عده هم میخوان به زور دنیا رو تغییر بدن ، یه عده هم میخوان دنیا تغییر نکنه . مسیحیها منتظر مسیحن. ولی راهی که من انتخاب میکنم حرکته، من وا نمیستم که فوکویاما برای من تصمیم بگیره یا کاخ سفید یا کاخ کرملین یا بیت رهبری یا هر کوفت زهرمار دیگه .
من استین هامو بالا زدم. تف به این تکنولوژی اگه بدرد نخوره. اگه این کامپیوتر من بدرد نخوره با اینکه تنها چیزیه تو دنیا که خیلی دوستش دارم از پنجره پرتش میکنم بیرون.(بشنو و باور بکن).
یه اصل قدیمی هست که میگه اگه میخوای کار مهمی بکنی باید قدرت داشته باشی. من میگم مرگ بر قدرت ، حتی اگه بخوام اینو عمل کنم باید قدرت داشته باشم. معنیش این میشه که اگه راست میگم میرفتم مثل احمدی نژاد خودمو می چسبوندم به این اخوندها و اونقدر با اونا این ور و اون ور میرفتم تا به عنوان رجال سیاسی شناخته بشم بعد یواش یواش از این اداره به اون اداره اخرشم یا رییس جمهور میشدیم یا چوب لباسی رییس جمهور.
+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 23:3  توسط مهرداد  | 

یک بار از نزدیک شاهد رقص شخصی رقاص شدم، بهت زده شده بودم،با بقیه رقصهایی که دیده بودم فرق میکرد. ان شخص چنان عشوه گری را در حرکاتش وارد کرده بود که نمی شد تشخیص داد که می رقصد یا عشوه گری میکند همان جا من به فکر فرو رفتم که ایا در پس پرده حرکاتی چنین زیبا میتواند چیزی نهفته باشد یا نه؟
حرف کوتاهی درباره رقص
مطمئنا دیدید که عده ای مشغول شادی باشند و چند نفری هم مشغول رقص باشند. خوب برمیگردیم به انچه که شما در ان صحنه میبینید. دقیقا توضیح بدهید که چه میبینید... اه لطفا نگویید که چیزی ندیده ام : یکی که حرکاتی را با ریتم اهنگی شاد و چهار چهارم مثل نرمش های ورزشی انجام می دهد. ایا چیز دیگری هم هست؟ به چهره و رخ ان شخص توجه کنید ، چه می بینید؟ شادی؟ خوشحالی؟ اداهای عجیب غریب؟ حالا به پاهای ان شخص نگاه کنید، ایا پاها ارام و قرار خودشان را دارند؟ ایا پاها به هر سمتی دیوانه وار حرکت میکنند؟ به دستها نگاه کنید، ایا دو تا دست کار همدیگر را تکرار میکنند؟ ایا انگشتها هم حرکت می کنند؟ ایا این طور نیست که در رقص فقط یک قسمت از بدن حرکت نمی کند و در تناسبی اهنگین همه قسمتهای مختلف بدن با هم عمل میکنند؟
شما در جای خود در مجلسی نشسته اید و عده ای می رقصند ایا می توانید به انها نگاه نکنید و مثلا به کسانی که نشسته اند و درباره گرانی بنزین صحبت میکند خیره شوید؟ من که بعید میدانم. حرکت نه فقط در ان که در تحرک است هیجان می افریند بلکه در ان که میبیند هم هیجان میافریند. ضمنا انسان ذاتا دنبال تحرک است.
چند نفر مشغول رقصند و اهنگ تندی مینوازد ان چند نفر که عده ای شان خوب میرقصند وعده ای شان نمی توانند انچنان که باید خوب برقصند. این را بغل دستی شما به دیگری می گوید. او از کجا میداند که مثلا فلان شخص خوب میرقصد و ان یکی بد؟ بغل دستی شما می گوید : مثل اینکه اینطور نمیشه باید خودم هم برقصم تا نشون بدم رقص خوب چه جور رقصیه. او بلند میشود و به ارامی شروع میکند با حرکات ظریف انگشتانش شروع میکند و به مشتهای گره کرده میرسد ، چشمانش نیم بند میشوند و مشتهای گره کرده اش را در هوا پرتاب میکند گویی شعار مرگ بر ضد ولایت فقیه سر میدهد!
شما از رقص او خوشتان نمی اید. ولی او چنان در وجد وسرور است که زمانی را برای خودش قائل نیست. دق تان میگرد . میخواهید که خود وجد و هیجانتان را تخلیه کنید. بلند می شوید، دو قدم به جلو ، وسط جمعیت ، احساستان دارد غلیان میکند، همگان در اطرافتان با دستها و پاها در حرکتند در حسی عجیب غرق اند، دستهایتان بالا می ایند، پاهایتان را جفت میکنید. حالا دیگر وقتش است. با حرکات سر شروع میکنید و حالا ریتم تمام بدنتان را فرا گرفته، بسیار خوب الان شما دارید میرقصید. ولی در واقع شما دارید چه کار میکنید؟ ممکن است بگویید دستهایم را تکان میدهم و پاهایم را هم در تناسب با ان و غرق در ریتمی که از اهنگ نشئت گرفته حرکت میدهم. اخر سر خواهید گفت من دارم میرقصم. و این جا داستان ما اغاز می شود.
سوال من این است : رقص چیست؟
با شروع بحث دید خود را روی حرکت تنظیم میکنیم. حرکت چیست؟ بسیار ساده است حرکت یعنی انتقال چیزی از جایی به جای دیگر و در بحث ما یعنی جنبش ، بی قراری ، انتقالهای گاه و بیگاه اندامهای بدن به هر سو.
ورزش چیست؟ مجموعه ای از حرکات اندامها که در سیستم بازی تعریف شده اند برای سلامتی بدن که بیشتر بر مبنای برد و باخت قرار دارند.
نرمش چیست؟ نرمش حرکاتی است آزاد برای ورزیده کردن عضلات و برقرار کردن هماهنگی در انها و هیچ سیستمی ندارد مگر اینکه بگوییم اصولی مربوط به بیولوژی دارد.
رقص چیست؟ باز هم عجله کردیم. قبل از اینکه بخواهیم به این جواب برسیم باید سیری را طی کنیم.
اولین چیزی که باید بدانیم درباره چیستی رقص است.
رقص برامده از مراسم دعا خوانی، مراسم مذهبی (شاید مذهب نه به مفهوم مکرر خودش) جشن های شادی و سرور ودیگر مراسم است. گرچه هیچ وقت نمی توان این حرف را به این قطعیت گفت. ولی فرض تقریب به یقین است.
مراسم مذهبی معمولا مراسمی بوده است که انسان درش به حالتی غیر از حالت معمول خود میرفته. انسان همیشه برای گرفتن حالتی غیر از حالت معمول خود نیاز به بهانه ای داشته یکی از مهمترین بهانه ها دین است ، مذهب و حالت مذهبی گرچه بر مبنای الوهیتی نبوده باشد.
فرهنگ معین در مورد رقص می نویسد :"{عربی} جنبیدن، پاکوفتن ، حرکات موزون کردن به اهنگ موسیقی|| پایکوبی."
رقص واژه ای است عربی و بیشتر بر موزون بودن دلالت میکند و واژه بجایی است. واژه فارسی ان پایکوبی است. پای کوفتن. پایکوبی هم دلالت حالت بسیار عمیقی از رقص است که بیشتر در مواقع خوشحالی بروز میکند.
مراسم دعا خوانی انسانهای اولیه همراه با فراتر رفتن روحی برای درک ابهت لحظه ارتباط با اله بود. ولی همیشه هم همراه با ریتم و پایکوبی نبوده است گرچه زمان عمده رقصها پایکوبی بوده.
رقص عبارت است از حالات روحی فرا واقعی و حرکاتی غیر معمول .
حالات روحی فراواقعی فقط در رقص نیست. عارفان هم حالات روحی فرا واقعی داشتند. همچنین انهایی هم که یوگا کار میکنند صحبت از حسی غیرواقعی می کنند.
حس غیر واقعی داشتن همیشه هم مفید نیست. پر است از توهم، تخیل، ازادمنشی ، بی قراری، گسستگی ، فرا تر از خود رفتن، شدت یافتن احساسات.
دلایل بالا هر کدام به تنهایی میتوانند باعث شوند ادیان بزرگ که انسان را به سعادت بشارت می دهند وانسان را در جایگاه واقعی خودش می بینند رقص را ضد دینی ببینند. این نگرش نه فقط بر رقص سایه گسترده است بلکه بر هر مبحثی که ریتم ، و موزون بودن را شامل شود ، صادق است. انکار بزرگ دین موسیقی است و تضاد معروف دین با موسیقی برای حالت غیر واقعی یا فراواقعی بودن است.
موسیقی مبنای رقص است و کمتر موردی از رقص است که بدون موسیقی اجرا شود . رقصهای رمانتیک و قرن نوزدهمی هم که اوج احساس گرایی جوانان اروپایی و هنرمندان بود فقط با موسیقی بود که به اجرا در می امد. رقصهایی هم هستند که اوج احساس را می رسانند و بدون موسیقی اجرا میرسانند این نوع رقصها دارای حرکاتی کندتر از حالات معمول اند و خود دارای ریتم و حالات مفهومی اند که بعدا توضیح می هم.
موسیقی با دارا بودن ریتم ، وزن و اهنگ ارکان اساسی رقص را تشکیل می دهد. ریتم در موسیقی به انسان کمک می کند حرکاتی مبتنی بر وزن و اهنگ ان موسیقی را بوجود بیاورد. هر موسیقی ای رقص مطلوب با وضعیت خود را طلب می کند.
اگر شما بتوانید ریتم را با حرکات بدن خود نشان بدهید شما رقصیده اید. ولی ایا این تمام رقص است؟
بدون طول و تفسیر اضافی مطلب مهم را عنوان میکنم. رقص یک میدان است که شما با ریتم میتوانید بسیاری مسائل را نشان دهید. مانند موسیقی . ولی با یک تفاوت مهم : در موسیقی ما با ریتم و اهنگها و صداهای انتزاعی سروکار داریم ولی در رقص ما مهمترین ابزار را در خدمت داریم : حالات بدنی .
حالات بدنی مهمترین ابزار برای بیان کردن خیلی از مسائل است و این همانی است که در تئاتر با ان می خواهیم حقایق را به رخ تماشاگر بکشانیم یا او را با تجربه خود اشنا کنیم.
تئاتر با حالات بدنی شکل گرفته و برآن استوار شده است. میمیک ، طریقه ایستادن ، حالات دستها و پاها، سمت نگاه، طریقه نگاه و خیلی از حالات ریزتر در بدن. رقص در این زمینه با تئاتر مشترک است. ولی رقص مستقیما به ان حسی که به تصویر می کشد اشاره نمی کند. ولی تئاتر چاره ای جز این ندارد. این قسمت دقیقا مانند تفاوت شعر و نظم است. نظم دارای چهار خصوصیت است مانند وزن و قافیه، که شعر مضاف بر انها خصوصیت تخیل را هم داراست. تخیل در شعری که مثلا در زمینه مرگ است هیچ وقت به خود مرگ اشاره نمیکند بلکه با درامیختن اشاراتی در زمینه ازبین رفتن و احساساتی در مورد مرگ به معنی ضمنی ان اشاره کند مثل :
دلا دیدی که ان دردانه فرزند * چه دید اندر خم این طاق رنگین
به جای لوح سیمین در کنارش * فلک بر سر نهادش لوح سنگین
پس می بینیم که در شعر اشاره مستقیم به موضوع نمی شود. رقص و تئاتر هم این تفاوت را دارند. گرچه شاید بگویید تئاتر هم به موضوع مستقیما اشاره نمیکند ودر پس وپیش احساسات و گفتار های متناقض و ریتم داستانی به موضوع اشاره می کند ولی باید گفت که در تئاتر جاییکه دیگر نمی توان با حرکات بدن و میزانسن موضوع را بیان کرد به دیالوگ و گفتار چنگ زده میشود و همین نشانه ناتوانی حرکات در تئاتر است. با اینکه تعریف ارسطو از تراژدی ( یا بهتر همان بگوییم ، تئاتر) بر گفتار پی ریزی شده و تا زمان هنر مدرن هم ادامه پیدا کرده است ولی نقش بدن و حرکات بدنی را هم نباید فراموش کرد.
تئاتر بر حرکات رئال استوار است ولی رقص بر حرکات غیر واقعی و همین غیر واقعی بودن شدت تخیل را در رقص بیشتر می کند. همراهی موسیقی در رقص ریتم را وارد کار می کند و چارچوب و مسیر را مشخص می کند.
حالا در رقص مسیر مورد نظرمان را داریم ؛ حرکاتمان هم غیر واقعی است؛ ایا الان میدانیم که چه باید بکنیم؟ شاید.
در تخیل کردن ما همیشه نمیخواهیم چیزی را بگوییم . ایا وقتی شما تخیل می کنید میخواهید حرف بزرگی را بزنید؟ بعید است. انسان معمولا وقتی تخیل می کند یا احساسش را تخلیه می کند یا احساسش را شدت می بخشد. وقتی راهی برای نشان دادن تخیلمان با بدن پیدا کنیم ان وقت به شاکله رقص دست پیدا کرده ایم و وقتی که توانستیم ریتم و وزن را هم به ان بیفزاییم شکل رقصی را بخود میگیرد که برایمان آشناست ولی رقصها همیشه با موسیقی همراه نیستند و البته شاید بتوان اسم رقص ناب را بر ان گذاشت.
در رقص همانطور که دیدیم می توان مسائل زیادی را بیان کرد ولی بدون گفتار بلکه مبتنی بر حرکات بدنی. مثلا وقتی ما بخواهیم عصبانیت را وارد رقص کنیم بنظر شما چه کاری می توان انجام داد؟
نمی خواهم متدی برای این کار وضع کنم ولی بهر حال مسائلی هست که میتوان اشاره کرد. یک فرد عصبانی را در نظر بگیرید ، او چه میکند؟ حالت ابروان او چگونه است؟ دستهایش چگونه اند؟ پاهایش ؟ نگاهش؟
اگر همه اینها را در نظر بگیرید و قوه تخیل را بکار بیاندازید انگاه میتوان حالت عصبانی را به نمایش در اورد. حالا ببینیم ایا می توان داستان یک فرد عصبانی را به رقص در اورد؟
یک فرد عصبانی که معشوقه اش ترکش کرده.
چگونه او را برقص بیاوریم؟ این موضوع را در حد یک سوال باقی میگذارم.
طرح کردن داستان در رقص شاید نامربوط بنظر بیاید ولی هر کدام از ما که می رقصیم مطمئنا بر اساس داستانی در ضمیر ناخوداگاهمان می رقصیم و ان را ترسیم می کنیم. هرکس داستانی برای گفتن دارد و همچنین راهی برای گفتن ان داستان. بعضی داستان نویسی ، برخی تئاتر ، برخی سینما ، برخی نقالی ، برخی موسیقی و همچنین برخی رقص . داستانی که هر کس میخواهد بگوید داستان خود خویشتن اوست. درونی ترین خود او که "من" را تشکیل می دهد. هر انسانی که در دنیا زندگی میکند هر روز، هر لحظه و در هر موقعیتی میخواهد خودش را دوست بدارد، خودش را پیدا کند ، و در قبال این مسئله به سعادت برسد. بخاطر همین با دیگران ارتباط برقرار می کند ، انها را دوست می دارد، با انها حرف میزند تا به هدفش برسد. او در حرفهایش خود را فریاد میزند، داستانی که برای گفتن دارد را میگوید.
بخاطر همین مسئله است که انسانها با هم متفاوتند چون داستانشان با هم فرق دارد. انسانها داستانشان را بارها وبارها برای هم تکرار میکنند. بقول ارسطو: اگر انسانی یک عمل را تکرار کرد ان عمل جزو شخصیت اوست.
اینها را گفتم که بگویم می توان با رقص هرکس به خود واقعی او دسترسی پیدا کرد.
هنر رقصیدن این است که بتوانیم در غالبهای متفاوت برقصیم. در غالب شخصیتهای متفاوت. تخیل را بکار ببندیم. احساس ناب را در بیننده بوجود بیاوریم. در لحظه زندگی کنیم و در لحظه تصمیم بگیریم. حرفها خوب با حرکاتمان بزنیم. و داستانهای خوب تعریف کنیم.
از این حرفها گذشته مسائلی هم در مورد رقص در دنیای معاصر بگویم.
با ظهور هنر مدرن و سایه گسترانی مفهوم مدرن بر تمامی هنرها رقص هم دچار مدرن گرایی شده است. اگر نقاشی را مادر هنرها بدانیم و زاینده روح هنر مفهومی و تئاتر و سینما را مجموعه هنرها، همه و همه دچار مدرن گرایی شده اند. (البته سینما همراه با مدرنیسم به عرصه وجود پا نهاد) . مدرنیسم با تسلط عقل گرایی مدرن و ساختار شکنی های کلی اش به برخی سنتها پشت پا زد که برخی یا بکل از بین رفته اند یا برخی تغییر هویت داده اند. با این حال ازادی بسیاری برای پیشرفت به خیلی از مسائل داده شد. البته رشد و گسترش بسیاری مسائل بر مبنای مفاهیم غربی شکل گرفت و تغییر هویت به سمت غربی شدن حرکت کرد. تعاریف هم غربی شد.
براساس کتاب جامعه شناسی/ گیدنز مفهوم عشق رمانتیک و تجدد طلبی های افراطی در قرن نوزدهم بود که شکل گرفت.
بیشتر از همه عشق های رمانتیکی بود که به ساختار هنر مدرن تاثیر گذاشت. عشق های رمانتیکی هم اغاز شده از اروپای اشرافی بود که تا قبل ازاین سالها ارتباط زن و مرد میکانیکی بوده است. بعد از رشد آزادی ها و معشوقه گیری اشراف مفهوم های رمانتیکی پیدا شدند که بسرعت به هنر و ادبیات کشیده شدند و همیشه جذابیت های خود را داشته اند.
با بوجود امدن عشق های رمانتیکی رقص هم روند رمانتیک شدن خود را طی کرد و وسیله ای برای گذر زمان برای عشاق شد. البته این نوع رقص ها رقصهای دو نفری اند که بیشتر برای عشقبازی و لذت جنسی استفاده می شوند که احساسات ناب جنسی (یا همان عشق) را بخوبی تقویت می کنند.
بعد از گذر سالیان و بدر شدن احساسات زیاد، عقلگرایی از راه رسید و حکومت مطلقه خود را اغاز کرد. علم ارزش زیاد پیدا کرد و همه چیز اعم ازدین و اخلاق و هنر هم بزیر تیغ علم وعقل رفتند. راه فراری نبود. مدرنیسم " بهترین اثر= متفاوت ترین نگاه " را بوجود اورد. هنر فرمالیسم شکل گرفت. هنر به سمت بی مفهومی سیر کرد. رقص ها که در دوران رمانتیک جذابیت های بسیاری داشتند در دوران معاصر میکانیکی شدند و احساس را هم کمتر در خود دیدند. رقص هایی ما انها را تکنو می نامیم شکل گرفت که از اسمش می توان صفاتش را شناخت. تکنو. تکنولوژی.
گر چه رقصهایی که من می گویم بیشتر در سالیان بعد از مدرنیسم بوجود امدند(پست مدرنیسم) ولی تحت تاثیر همان روزگار است. با امدن پست مدرنیسم ، تسلط مطلقه عقل و غولهای بزرگ به سرانجام رسید و توجه به کوچکترها، سنتها و از هم گسیختگی ها بیشتر شد.
رقص ولی هنوز راه تخلیه احساسات بشر بود. بشری که با رشد ماشینیسم در خود می شکست. در خود فرو می رفت ، دچار اضطراب می شد و داستانهای انسان غمگین تر و ترسناکتر می شد. راه گریز از این غم و ترس رقص بود و موسیقی و توسل به احساسات ناب بشری.
با گسترش سرمایه داری و نگاه تجاری به هرچیزی ، طرفداری از هر مفهومی معنای سرمایه گذاری می داد و می دهد. اگر تماشاگران بازی منچستر یو ان دی و لیورپول بازی را از نزدیک تماشا میکنند و تیمشان را تشویق می کنند بخاطر بالا رفتن ارزش سهام ان تیمی است که سهامش را خریده اند. یا اگر کارخانه هیتاچی روی روباط سازی سرمایه گذاری می کند بخاطر ارزش پولی ان است نه بخاطر بالا رفتن توان بشری.
رقص هم در این مغلطه گرفتار تجارت پر سود کلیپ اهنگهای پاپ و معمولا بی ارزشی شد که از رقص جز برای تهییج میل جنسی و نشان دادن اندام زن و تبلیغات استفاده نکردند. رقص هم صاحب اصول و مکاتب شد و البته به سیر خود ادامه داد و خواهد داد.
اجتماعی شدن و نگرش ذهنی ما این مسئله را بناچار قبول کرد که رقص جز برای امیال جنسی نیست. انچه که در اطرافمان می بینیم همیشه خود واقعیت هم نیست چه برسد به حقیقت مبتنی برذات . باید کمی ازاد اندیشانه تر بیندیشیم. باید فراتر از حدی که اجتماعی شدن در ما ایجاد کرده برویم. موسیقی ان را راحتتر میکند و رقص انرا ممکن.
رقص ایرانی هم دارای اصولی است مانند رقصهای دیگر نقاط جهان که به احتمال زیاد برامده از رقاصهای پادشاهان ایرانی هستند.
پادشاهان ایرانی از قبل از اسلام وتا محمدرضا شاه همگان دارای رقاصه بوده اند. احتمالا ان رقاصه ها نابغه رقص عصر خویش بوده اند (در این زمینه هیچ سندی در دست ندارم). حتی در زمان بعد از ورود اسلام هم پادشاهان ما رقص را با وجود اینکه در اسلام برخورد هایی و ضدیتهایی با ان شده است، در دربار خود بر پا می داشتند که باز هم برمی گردد به جذابیتهای جنسی رقاصه های زن.
بهر حال رقص ایرانی که به احتمال زیاد برگرفته از فرهنگ ایرانی قبل از اسلام هست پایه رقص کنونی ایرانی و عربی و رقص های خاور میانه است. چنانکه در دربار خلفای راشدین هم موسیقی و طرب بر پا و موسیقی دانان انها هم ایرانی بوده و نتیجتا موسیقی جنس ایرانی داشته و رقص را هم به سمت ایرانی بودن کشانده.
رقص ناب که مبتنی بر احساس ناب بشری است هم به احتمال زیاد از ایران نشئت گرفته و نتیجه اش همان رقص های بزرگ مرد حکمت، مولانا جلال الدین رومی ملقب به مولوی است(سماع). البته در چند و چون این نوع از رقص اطلاعات زیادی در دست ندارم و از نزدیک هم این نوع رقص را ندیده ام (مگر رقصهایی که به مناسبت بزرگداشت مولوی در قونیه ترکیه انجام می شود واگر بخواهید شمه ای از انرا ببنید: فیلم برکت / ران فلیک) ولی وقتی می شنوم که مولوی در حال رقص کلیات شمس را سروده افکار دیوانه کننده ای در مورد رقص به ذهنم می رسند.
(یکبار از رییس حوزه علمی ابهر در مورد رقص سوال کردیم گفت حرام است. یکی گفت پس مولوی که می رقصیده چی؟ گفت : ما از امامانمان تقلید می کنیم نه از امثال مولوی.)
رقصهای عارفانه و صوفیانه وقتی بروز می کرده که عارف دیگر طاقت تحمل وجد و شعف ناشی از حال عارفانه را نداشته و دیگر نمی توانسته کاری بجز رقص بکند. حال این را مقایسه با رقصهای کلیپهای پاپیولار بکنید. این جاست که می فهمیم چقدر در حق رقص اجحاف شده است.
رقص نمایشگر احساسات ناب بشری است. حتما هم قرار نیست بوسیله زنان زیبارو اجرا شود. همه ابناء بشر میتوانند از این توانایی خود بهره گیرند. این توانایی احتیاج به هیچ چیز ندارد مگر احساس، و دم را غنیمت شمردن.
رقص در زمان معاصر انقدر دارد اهمیت پیدا می کند که جای ورزش را بنظر من خواهد گرفت. من در رشته تربیت بدنی از ورزش اگر چیزی فهمیده باشم ان سلامتی بدن در گرو حرکات ورزشی است. ورزش عیبی دارد. ان عیب مفهوم بازی بودن ان است. همانطور که گفتم ورزش یعنی بازی ای بر مبنای برد وباخت. برد و باخت فی ذاته هیچ اشکالی ندارد ولی انسان مضطرب و افسرده دنیای کنونی دیگر نمی تواند برد و باخت را تحمل کند گرچه جوانان احتیاجشان به هیجان بصورت غیر طبیعی بیشترو بیشتر می گردد. بهمین خاطر ورزشهای بدون برد و باخت ولی همچنان هیجانی و سرگرم کننده رواج پیدا می کنند. یکی از ورزشهایی که رواج عجیبی پیدا کرده است ایروبیک است که تنه به تنه رقص است و در همین صدا و سیمای جمهوری اسلامی هم هر روز پخش میشود.
حرفم را کوتاه میکنم : رقص ورزش هم هست چراکه حرکت بدنی هم دارد. حرف استادم را فراموش نمی کنم که گفت از رقص غافل نشو.
اسلام با رقص ، موسیقی ، مجسمه سازی ، سینما، تئاتر و خیلی چیز های دیگر مشکل دارد ولی هستند انسانهای وارسته ای که استفاده درست خود را از منابع زمین و توان انسانی خود می کنند و بنظر من نباید جلوی استفاده های درست را گرفت حال چه مسلمان باشیم چه مسیحی چه زرتشتی و حتی مارکسیست.
دوست عزیز؛ دم را غنیمت شمر.


+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 23:2  توسط مهرداد  | 

تولستوی خطاب به دوستش بوتکین:

دولت نوین چیزی بجز توطئه و همدستی برای بهره کشی و مهمتر از ان برای فاسد کردن شهروندان خویش نیست...من قوانین اخلاقی و مذهبی را درک میکنم که برای هیچکس اجباری نیست. اما مردم را به پیش میخواند و وعده اینده ای همگون تر را می دهد.

من قوانین هنر را که همواره شادی بخش است حس میکنم. اما قوانین سیاسی بنظرم چنان دروغهای شاخداری می نمایدکه نمیفهمم چطور ممکن است بعضی از انها بهتر یا بدتر از بقیه باشند...از این پس من هرگز به هیچ حکومتی در هیچ حکومتی در هیچ کجا خدمت نخواهم کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 21:51  توسط مهرداد  | 

سلام  .

اینم از وبلاگ.

بیاد اونایی که شروع میکنن به سخن پراکنی و ادعای مسایل بسیاری رو برای فهماندن میکنن.اصولا ادمای مثل من زیادن ولی بیشتر از ما یه سری ادمایی هستن که هیچی براشون مهم نیست. مثل انسانیت.اصلا گور پدر انسانیت. یادمه وقتی راهنمایی میخوندم فهمیدم که : " گور پدر انسانیت ". ولی حالا چی؟  حالا ..

حالا هر چی بگی .اینقدر شلوغ شده که ادم صدای خودش رو هم نمیشنوه. سخته. قبول بفرمائید سخته.این همه وبلاگ این همه غوغا که " بیائید حرف منو بشنوید " اخر که چی حرف همه رو باید شنید؟  نشنید؟

 ازادی بیان رو به گه کشوندن.حالا هر کی کمتر حرف میزنه سنگینتره . دخترا شدن جامعه شناس و حلال مشکلات. پسر ها هم میرن زرت وزرت تو وبلاگاشون نظر میدن ، همونطور که میرن دستشویی.

اصلا هیچ واقعیتی دیگه وجود نداره همونطور که نداشت ولی بالاخره باید از یه سری مسائل مطلق دفاع کرد. نمیشه که هر کس هر چی بگه درست یا نادرست باشه.

خوب این همه شعار دادم تا بگم اره ما هم حرف واسه گفتن داریم. اگه هرکی به هرکیه ما هم میخوایم حرف خودمونو بزنیم. هرکی شنید استفاده کرد نوش جونش و هر ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 18:23  توسط مهرداد  |