گاها نوستالژی های غریبی در ذهن آدمی بوجود می اید که قابل فراموشی نیستند. فراموش نمی کنم که پارسال زمستان با دو تن از دوستان تصمیم گرفتیم به دربند برویم. چهار شنبه بود و سرد.اول تصمیم گرفتیم که به کاخ سعد آباد برویم تا بازدید جالبی هم در انجا داشته باشیم. تا از میدان نوبنیاد که بنیادش گرامی باد به میدان تجریش برسیم اتفاقات خیلی جالب نیفتاد ولی چشم پرکن بودند و برای ما کافی. دستشویی اتوکماتیک پولی تا بحال نرفته بودیم که رفتیم و چقدر انگشت به دهان مانده بودیم که این چه چیزی است درست کرده اند! در تهران و این دستشویی های تمیز! اول یکی از دوستان شکایت می کرد که چرا این لوله های ابش کوتاهند بعد که کش امده بودند کیف کرده بود. با سکه 50 تومانی کار میکردند. بچه ها دنبال سکه 50 تومانی می گشتند که یک بار دیگر از لذت این دستشویی ها مستفیذ شوند.از میدان نوبنیاد تا تجریش را هم نمی گویم که چشمانمان متلذذ به انوار الوهیت منور الچهرگان وطن دوخته شده بود که للعجب ! خداوند اگر انها را آفرید خیلی معذرت می خوام خیلی معذرت می خوام ما را ریده .
و چیزی جز این نیست و نبود که سفر ما را جذاب می کرد و می کند. تا تجریش دهانمان تا ریش باز بود و خود میدان هم که تجلی ریش. از میدان تا سر در موزه هنر های معاصر و سر در کاخ را هم پیاده رفتیم (منظورم اینه که مترو نداشت و گرنه طرفهای مقدسی اردبیلی تاکسی چی کار می کرد ) به یکی از در های جنوبی هم که رسیدیم سربازی جلمومان رو گرفت و گفت باید از اون یکی در برید تو. ما هم که هر سرباز و هر مسئله اینطوری را به مثابه استبداد و زور می دانستیم چشم غره ای رفتیم و مسیرمان را عوض کردیم و پرسان پرسان از همسایه های شاه به کاخ رسیدیم. کاخ نگو بلا بگو. مرتیکه این قاجار ها هم عجب جایی برای استراحت درست کرده بودند. از کل فکر کنم 18 قسمت ما فقط 3 قسمت بزرگش را بازدید و بازرسی کردیم تا خدای ناکرده شاه چیزی اضافه هاپولی نکرده باشد. تا این مزدوران اسلام هم دزدی هایشان به اندازه باشد و مفتخرم بگویم که بازرسی ها با موفقیت انجام شد و معلوممان شد که هر دو گروه به اسم استراتژی هایشان دزد بالفطره بوده اند.
ولی چه حسرتی می خوردند فولاد و مجتبی که خوش به حال شاهان که کاخ هایشان هم این همه زیبا رو را به دور خود می کشاند و چه حسرت پر معنایی! موزه بانها هم حسرت عشق را می کشیدند. معلوم بود. یکی از ان زیبارویان که در کاخ سبز یا اسمی مانند این کار میکرد و مسئول اتاق و میز شام بود نزدیک بود با فولاد از در معاشقه رد بشوند که البته خوشبختانه درش خراب بود. بیرون از انجا من به این فکر می کردم که تاریخ حافظه جمعی ما در این جا جمع و ما گرد جهان می گردیم و همان گاه بود که سبز چشمان روسی و سیه چشمان ترکیه ای هم همراه ما شدند و ما را در عجبی دیگر فرو بردند. برای فولاد همه دختر خارجی ها نماینده سکس کشور مطبوعشان بود و برای مجتبی هم فرقی نمی کرد چون بقولی سکس ، سکس بود . برای من هم که بیشتر در باغ نبودم فرقی نمی کرد چون خر من از کرگی دم نداشت و کاریش هم نمی شد کرد. توانستیم بعد از چشم چرانی کاخ و کاخ بانها از کاخ خارج شویم و به سمت دیار دربند رهسپار شویم. صحبتهای عجیب و غریبی بینمان در گرفت و تا خود میدان دوم دربند که پیاده می رفتیم ادامه داشت بعد که متوجه شدیم دیدیم که چقدر راه امده ایم! در ان بحث کذایی من بیشتر به پوچی روانشناسی و بیشتر نظری تا عملی بودن ان می پرداختم و مجتبی هم که عشق روانشناسی بود دنباله رو عقاید اربابان سایکولوزیست بزرگی مثل فروید و پیاژه بود. البته مجتبی بیشتر سایکوگراف بود و بنظر من بدنبال جغرافی عمومی روانشناسی و علوم مرتبط بود. من هم کم نگذاشتم و هر چه می توانستم به علمی چنین نو ظهور تاختم و یک روانکاو را با درخت چنار مقایسه کردم ،هر دو خونسرد و غیر فعال.
فولاد که بیشتر گوش می کرد و بی تفاوت بود رشته تربت بدنی و مجتبی هم که سایکو گرا بود روانشناسی را ادامه دادند و من هم هنوز مانده ام تثبیتی هر چند اندک در ذهن و اندیشه ام ایجاد کنم.
به دربند رسیدیم. چند دختر و پسر که اکثرا فرانسوی ( من فرانسوی بلد نیستم !) صحبت می کردند و یک دختر للعجب ایرانی در میانشان بود جمع بودند. انها را که رد شدیم و همچنان که راه را بالا می رفتیم فقط 3 دختر طبیعتا دانشجو دیدیم که از جایی نامعلوم پایین می امدند. خندان بودند و به ما هم متلکی پراندند.انقدر بی مزه بودند(گر چه زیبا) که اصلا توجهی به انها نکردم ولی مجتبی و فولاد چیزهای گرانبهایی پراندند.
مسیر بسیار لغزنده و شیبدار بود و مسئله جالب این بود که ما هم کفش ورزشی پوشیده بودیم. و روز بد نبینید تالاپ و تولوپ می افتادیم زمین کجا ؟ وسط بحث اجتماعی سکسی فلسفی. هر وقت یکی جو گیر می شد و طناب بحث می افتاد دستش یکهو با کله می رفت زمین که نصف یخ نصف سنگ بود. راه رو هم بلد نبودیم سر یکی از این دو راهی ها یک کوهنورد که وسایلای کوهنوردی هم همراهش داشت و از خیلی جلوتر پشت سر ما می امد افتاد جلو و ما هم پشت سرش به تقلید راه افتادیم. برگشت به من گفت اگه میخواید برید بالای کوه باید از اون یکی راه برید من می رم امامزاده. من هم حسابی خجالت زده شدم. بغیر از ما چهار نفر و صاحب مغازه ها دیگر کسی در کوه نبود. کوهنورد یک پیرمردقوی بنیه با لباسهای مخصوص ، موهای سپید و ریشی بلند به سیاق دراویش و طمانینه ای خاص و صدایی گیرا و تودار بود. در همان صحبت اول من حسابی مشتاق شدم که با او هم صحبت شوم. ولی او داشت به امامزاده می رفت. ما شروع کردیم به همخوانی و رقص و کلیشه بازی و بحث و مباحثه و شستشو با برف و غیره که بعد از مدتی دوباره دیدم که پیرمرد راهش همانی است که ما می رویم دیگر نتوانستم جلو خود را بگیرم رفتم و با سوالاتی مسخره خواستم که با او همراه شویم و البته از این خواسته ما استقبال کرد.
بعضی وقتها لحظه های ناب برای انسان بندرت پیش می ایند. گاه پیش می ایند و خبر دار نمی شویم و گاه تماما در لحظه ناب زندگی می کنیم. همراه شدن با ان پیرمرد همانا و درک لحظاتی حقیقی همانا. پیرمرد قسمت زیادی از مسیر را همراهمان بود و دوباره از ما جدا شد تا در کوه تنها باشد و در امامزاده ای دیگر به راز و نیاز بپردازد. می گفت 8 سال است که این کار را می کند و در این منطقه همه او رامی شناسند ولی قصد دارد که بخاطر هجوم پایین شهری ها جای کوهنوردی اش را تغییر دهد. برای ما جالب بود که پیری چنین چگونه می تواند این همه راه را هر روز بالا و پایین برود و شاید کمی غلو جلوه می کرد و همین بود که وقتی به نوک یکی از کوهها رسیدیم فولاد شروع کرد به تراوش فحش هایی که در پایین تنه اش زیادی می کردند.
پیرمرد با ما سخنها گفت گرچه خیلی جذاب نبودند ولی در لحظه و بجای خود گفته می شدند و برای من که بشیار جذاب و گیرا و مهم بشمار می امدند. از شعر های فروغ تا پرستش آلت مردانه در همالیا ، از تجربه های چند ساله زندگی تا توصیه های رفاقتی که با التتون زیاد ور نرید و خلاصه دنیایی بود برای خودش. خیلی داشتم لذت می بردم و اگر با اصرار از ما جدا نمی شد هیچ وقت در ان روز خوب گرچه سرد ازش جدا نمی شدم. او کفش های مخصوص داشت و سر نمی خورد و همچنان که حرف میزد صحنه جالبی پشت سرش داشت اتفاق می افتاد. او حرف می زد و می رفت هر از گاهی صدایی می امد و برمی گشت می دید که یکی از ما با سر خورده زمین و فرو رفته در برف ولی با ان حال همچنان به حرفهایش گوش می دادیم و حرف نمی زدیم مگر از فرط اشتیاق سوال می پرسیدیم.
بعد از جدا شدن بسیار در به گوه کشیدن کوه تلاش کردیم و بعد از بازگشت تا به نوبنیاد برسیم همه اش فکر ان پیرمرد را می کردیم.گرچه ترافیک صحنه های جالبی را هم برایمان به تصویر می کشید ولی نوستالژی این حادثه برایم بسیار سنگین و عمیق بود و هست. زندگی برایمان روی دیگری پیدا کرده بود . یک روز تاریخی . 3 نفرمان هم از انروز در ذهنمان بخوبی یاد می کنیم ولی جالب اینکه هیچ وقت و در هیچ جا در مورد ان پیرمرد و ان روز با کسی حرف نزدیم. نمی دانم چرا.
روزها گذشت و از یاد برده بودم انروز را تا اینکه برای اولین بار فیلم هامون را دیدم. در جایی از فیلم ناگهان توجهم یکسره به نوستالژی برگشت یکی از چهره ای برایم بسیار اشنا بود.
علی عابدینی ، رفیق قدیمی همان پیرمردی بود که ما در دربند با او ملاقات داشتیم. وبرایم جذابیتی دو چندان پیدا کرد وقتی همان نقشی را بازی می کرد که ما او را انطور می شناختیم . بله علی عابدینی رفیق قدیمی ما بود ما از نزدیک او را می شناختیم . او عنصری اشنا برای من بود. گرچه اوایل شک داشتم که او ایا همانی است که فکر می کنم ولی الان تقریبا مطمئنم که خودش بود و از به بعد فیلم هامون هم برای من تبدیل به نوستالژی شد. بله این داستان بلند نوستاژی من به فیلم هامون بود.